میخواستن پرواز کنن و اصلا هم کوتاه نیومدن و ...اما حالا که متاسفانه دیگه بچه نیستم
دیگه نه تنها واسم جالب نیستن بلکه ازین خرابکاریشون که زندگی همه رو ریخته بهم ،
خیلی هم عصبانیم !!!
نتیجه کارشون اینه که همه دارن میپرن و میرن و ما هی تنها و تنهاتر میشیم . اگه هواپیما نبود
همه مجبور بودن بمونن همینجا ! و نمیتونستن تا به بن بست رسیدن فرار کنن و برن و خلاص !
من نه از پرواز و هواپیما خوشم میاد ، نه از برادران رایت و این شاهکار مزاحمشون ، نه از فرودگاه
و نه پاسپورت و نه ویزا ! حتی ازین خیابون منوچهری با اونهمه چمدونای رنگارنگش هم بیزارم .
**شایدم کلا با سفر و جاده و بیرحمیهاش هم مشکل دارم
آره . من اینجوریم چون خودم دل رفتن ازین مرز و بومی که دیگه گهری هم واسش نمونده ،ندارم .
با اینکه میدونم هوا بس ناجوانمردانه سردست ، ولی موندم ...همیشه فکر میکنم سفارت همه
کشورا شبیه غارهائی هستن که آدمارو میخورن! عین قلعه جادو !!
با این حال به خداحافظی عادت کردم ، چونکه خیلی انجامش دادم ...به انتظار عادت کردم چون
چاره دیگه ای ندارم ...به دوری عادت کردم چون مدتهاس باهاش دست به گریبانم ...به امید
عادت کردم که اگر نمیکردم الان اینجا نبودم ...اما و اما !!! : به جای خالی عادت نکردم و نمیکنم
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق میدهد
با دردی که فصل را نمیشناسد
با خونی که بند نمیآید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال میکند
دلم شاخهی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است...
شعر از: غلامرضا بروسان**
این ادای احترامی بود به شاعر عزیزمان "بروسان" که دیروز در جاده مشهد ، غول جاده
جان خودش ، همسرش ، دخترش را گرفت و... پسرش را تنها گذاشت .
روحش شاد ...جایش خالی ...
موقع سوار شدن یکی از عموهام ، بچه هارو میشمرد!!!! یعنی هیچکدوم از پدر و مادرا فقط دنبال
بچه های خودشون نبودن ، مهم این بود که همه هستیم و کسی جا نمونده ، کسی دست بچه
خودشو نمیگرفت ببره سوار کنه ، همه با هم بودیم . گاهی که ما میرفتیم شیراز خونه پدربزرگ
مادری ام، دخترعموم که همبازی من بود هم با ما میومد و مادربزرگم و خاله هام همونجوری باهاش
رفتارمیکردن که با من و خواهرم . اگه حس متفاوتی هم بود ( که حتما بود ) متوجهش نمیشدیم .
دختر من ، پسر تو ، واژه های رایجی نبود ، بیشتر میشنیدی که میگن : بچه ها !
عمو ، یه جورائی پدر بود و خاله کمی از مادر نداشت .
دوستیا هم همینجور بود . دوستای پدرم جوری از دیدن ما ذوق میکردن که غربتی حس نمیکردیم.
اونروزا " حلقه محبت " بازتر بود انگار و آدما زیاد گرفتار " خویش " نبودن . دلاشون شاید بزرگتر بود
و واسه آدمای بیشتری جا داشت .
از روزگار قبیله ها زمان زیادی میگذره ،حتی قوم و خویش و فامیل هم دیگه رنگ و بوی سابقو نداره
کلا ، آدما اینروزا بیشتر درگیر همون چند نفری هستن که بهشون میگن " خانواده " . همونائی
که با هم زیر یه سقف زندگی میکنن و " اصل " زندگی واسشون همونه ، برای همونا نگرانن و
به همونا فکر میکنن و فرصت بیش ازین رو ندارن چون بقیه " فرع " هستن.
فاصله ها روزبروز بیشتر میشه و آدما تنهاتر . هرکس توی جمع خانواده اس مهمه و دیگران
صرفا " دیگران " هستن و روابط تا همونجا که لازمه ! عمق داره و نه بیشتر .
با خیلیا خاطره ها داریم و دوستیها و حرفها و ...ولی اینا هیچکدوم برامون مسئولیت و توجه
خاصی ایجاد نمیکنه . چرا ؟ چون اینا خانواده مون نیستن ! مال ما نیستن ، غریبه ان خلاصه.
یه سری آدمای"گذرا " هستن که باشن یا نباشن اهمیتی نمیدیم . ماها اینروزا " خود محور"
شدیم و اگه خیلی بامعرفت باشیم "خانواده محور " و بیخیال آدمای خارج چاردیواریمون .
سهراب سالها پیش گفته بود : یاد من باشد تنها هستم ! واقعا باید یادمون باشه انگار .
میگویند دنیا کوچک شده است
و استوا در آینده ای نزدیک
همسایه خونگرم قطب خواهد شد
نه همسفر خوشباور
دنیا هرگز کوچک نمیشود
ما کوچک شده ایم
آنقدر کوچک که دیگر
هیچ " گم کرده ای" نداریم
دلخوشیم که در نیمه تاریک دنیا
کسی ما را گم کرده است
و دارد در به در دنبالمان میگردد
کسی که زنگ در را
همیشه بعد از هجرت ما
به صدا درخواهد آورد .
" عباس صفاری "
ورزشی اینهمه مهم شده که همه جا یا ازش مینویسن یا در موردش حرف میزنن ؟
شاید ما مردم خیلی مبادی آدابی هستیم و طاقت هیچ حرف و حرکت ناشایستی رو نداریم ؟!
اگه اینجوره ، چرا توی هر صحنه تصادف و هر صف و ...ملت دارن همدیگه رو به فحش میبندن ؟
شایدم کلا آدمای حساس و موشکافی هستیم و تموم مسائل واسمون مهمه ؟ واقعا ؟ پس
چرا نمیپرسیم وضعیت دریاچه ارومیه چی شد ؟ سی و سه پل به کجا رسید ؟ اصلا تکلیف
پولامون که خوردن و رفتن چی میشه ؟ !!
چرا کسی نگران اینهمه "حرکات غیر انسانی " نیست و همه گیر دادن به "حرکات غیر ورزشی "؟
واقعا الان ما درد و مشکل مهمتری از شوخی بجا یا نابجای دو تا بچه فوتبالیست نداریم ؟
بدمون بیاد یا نه ، ما ملت خاله زنکی هستیم که دائم دنبال حرفای حقیریم واسه سرگرمی .
این بحثامون نه جنبه فرهنگی داره و نه اجتماعی ، فقط بلد نیستیم حرفای مهمتری بزنیم
و توی این هیاهو ، یه عده ای ، خوشحال و خندان از "بازی دادن " ما، دارن کشور رو میذارن
روی کولشون و در میرن !!! خداوکیلی اینقدر خجسته و سرخوش هستیم که لنگه نداریم !!!
میدونین چیه ؟ با تبریک گفتن تولد کوروش کبیر ، ما "کبیر " نمیشیم . با سخنرانیای تکراریمون
در مورد پیشینه تاریخی و قدمت فرهنگی و...متمدن و فرهیخته نمیشیم . چنگ انداختن به
گذشته بیفایده س .شایدم بسکه "حال" مون تو خالیه چسبیدیم به "گذشته "مون.
اینکه چی بودیم ، البته مهمه . ولی اینکه چی هستیم بسیار مهمتره !
بیخود نیس که میگن : گیرم پدر تو بود فاضل ، از فضل پدر ترا چه حاصل ؟ !!!
اگه روز و روزگارمون با همین کیفیت پیش بره ، تصور من یکی ، از آینده ایران اینه :
کشوری بدون درخت و جنگل ، با یه دریای کثیف و آلوده ، آسمون دودآلود ، دریاچه های خشک
بناهای باستانی فروریخته ، ثروت به تاراج رفته و در یک کلام " بی هویت " !!! که مردمش
نشستن دور هم و تخمه میشکنن و از خاطراتشون میگن و هنووووووز دارن میگن : میدونین
ما کی بودیم ؟!!!! البته کسی حرفاشونو باور نمیکنه !چون ماجراشون شبیه یه افسانه س .
افتخار به بزرگانمون خوبه ولی ایکاش جوری زندگی میکردیم که اونا هم به ما افتخار کنن !
فکر میکنین همین کوروش عزیز که هرجا کم میاریم متوسل میشیم بهش ، الان آسوده خوابیده ؟
بنظرتون فردوسی که گفته : دریغ است ایران که ویران شود ، کنام پلنگان و شیران شود
اگه میدید دچار چه ویرانی هویتی و رفتاری و ...ای شده ایم بازم اینهمه به ایرانی بودنش
مینازید ؟ آیا برای سعدی و حافظ و ...هموطن ملت بیخیال و بی تفاوتی مثه ما بودن افتخاره ؟ا
بهتره قبل ازینکه خیلی دیر بشه ، بخودمون بیایم و یه کم بزرگ فکر کنیم وارد بازیای حقیر نشیم ...
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
نویسنده ایه که کارگاه اول رو اداره میکنه جوونه و اکثر شرکت کننده ها هم زیر 35 سال.
اینجا همه چی آزاده ! دیر بیای، زود بری، موبایلت زنگ بزنه ، لم بدی توی مبل سالن ، بخندی
شوخی کنی ، پاتو دراز کنی ، هر جور دلت خواست نظر بدی ، اگه کسی بیش از حد طولانی
حرف زد بگی : بسه دیگه بابا ! نوبت مائه ! اگه گرسنته هم داستان گوش بدی و هم بیسکویت
بخوری ، بعدم بطری آبو سر بکشی ! یعنی یه فضای بی چارچوب و کاملا دلبخواه و سرخوش !
کلاس برنامه خاصی نداره و در لحظه تصمیم میگیریم امروز چی کنیم ؟!
نویسنده کارگاه دوم ، میانساله و شرکت کننده ها هم اکثرا بالای 35 سال. کلاس کاملا
جدی و رسمیه . موبایلا خاموش ! سکوت . هیسسسسس! اگه حرفی داری به نوبت ،
موقع نقد ، مودب.برنامه کلاس مشخصه و هر هفته موظفی یه چیزائی رو حتما بخونی ،
یا فیلمی رو ببینی یا چیزی بنویسی...
میبینین ؟ تفاوت نسلا توی همین فضاهای کوچیک هم کاملا مشهوده ! توی کارگاه اول
نسل جدیدترن با بیخیالیا و راحتیا و بی قید و بندیاشون ، شادترن و جسورتر ...
آدمای کارگاه دوم نسل قدیمترن با سختگیریا و حد و مرزا و جدیتاشون ...کدومش بهتره ؟
نمیدونم . من خودم آدم سختگیر و منظمی هستم ولی واقعیت اینه که کارگاه دوم
میتونه گاهی کسلم کنه ! و کارگاه اول برعکس ، حالمو بهتر میکنه .
( واقعا آدم گاهی دلش " خر تو خری "! میخواد آخه !!!!)
آیا واقعا لازمه همه چی سرجاش باشه ؟ آیا خط کشی شده و کلیشه ای بودن خوبه ؟
نمیدونم !
کتابای نقاشی رو که بچه بودیم رنگ میکردیم یادتونه ؟ من همیشه مواظب بودم از خطها
خارج نشم ! بعدا که از همونا واسه برادرم میخریدیم، میدیدم که اصلا اهمیت نمیده که
حدود رنگ آمیزی درسته یا نه ؟! هی میگفتم : نه ! نباید از خط بری بیرون ! دقت کن !
اونم میگفت : چیه مگه ؟ خب خوشگل شد !!
حتی بعدا کنار میمون توی کتاب نقاشی، یه موز میکشید! و میگفت اینو گذاشتم بخوره !
یا کنار انار کتاب ، درخت میکشید و خلاصه قالب کتابو میشکست و خیلیم بیشتر لذت میبرد!
بهرحال با این خلاقیت یه کتاب نقاشی متفاوت داشت که تکرار کتاب من و خیلیا نبود !
آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسرده ای
وان نفسی که بی خودی ، دی چو بهــــــار آیدت
***پا نوشت :
البته هنوز نمیدونم ، ولی شاید حال و هوائی بین این دو کارگاه رو ترجیح بدم !! .
از ده روز دیگه کارگاه سوم !! شروع میشه ، شاید اونی باشه که میخوام !
از همه اینا که بگذریم هر کدومشون بنوعی خوشایندن و لازم ....
چرا آخر کتاب "بازی آخر بانو " رو اونجوری جمعش کردین ؟ خانم سلیمانی گفت : من بارها کتابو
فرستادم ا.ر.شاد و هر بار سعی کردم با حذف و اضافه مجوزشو بگیرم و نشد ، نهایتا آخرشو
عوض کردم چون میخواستم حتما کتاب چاپ بشه ، میدونستم که ممکنه هرگز موقعیت چاپ
نسخه واقعی رو پیدا نکنم و برام مهم بود که این بار رو از روی شونه ام بردارم ، چون وقتی
خاطره و یا مسئله ای خیلی آزاردهنده اس ، تا ننویسیمش و از ذهنمون نکشیمش بیرون ،
خلاص نمیشیم ! و هی خودشو به رخمون میکشه ....
اینارو گفتم که بگم ، سالهاست هر وقت از کارم و شرایطش و نامردیاش ، خیلی دلخورم
یاد خاطره ای میفتم که ناراحتترم میکنه و امروز فکر کردم بد نیست بنویسمش ، شاید
دست از سرم برداره ! و اگه نه ...بهرحال خاطره اس ...
درسم که تموم شد توی دانشگاه خودمون مشغول کار شدم . ماها ، مربی کارای عملی
بودیم و طبیعتا مدام باید مطالعه میکردیم که بتونیم جواب سوالای دانشجوا رو بدیم و این
موجب میشد اطلاعاتمون "به روز " باشه که خودش حسن بزرگی واسه این کار بود .
تا اینکه یه روز همکارا جمع شدن که : ما از همه جا کمتر حقوق میگیریم و بریم اعتراض کنیم
( منم که همیشه انگار دنبال شهادتم ! خودمو خط اول هر جبهه جنگی می چپونم )، رفتیم
و من گفتم "شما ، حق مارو نمیدین و ما کارمون زیاده و ...................."
جناب رئیس گفت : "تو ، دانشجو که بودی هر روز یه بامبول درست میکردی میومدی اینجا
اعتراض ! گفتم تحصیلت تموم شد خلاص شدم ، حالا ، بدتر شد ! باشه ، رسیدگی میکنم
و خبر میدم ."
مدتی بعد ، فردای عیدی ، چیزی ، بود که یکی از بچه های یه بخش دیگه زنگ زد که
بدوین بیاین اتاق ما ، شله زرد بخورین ! ما هم تیلیک تیلیک ، رفتیم و عده زیاد بود منم
پریدم نشستم روی کابینت ( عادتمه البته !! ) که یهو ( یه یهو میگم و یه یهو میشنوین )
رئیس جان درو باز کرد و اومد تو و تا منو دید گفت :به به ! خانم الفت ، تو که میای توی
دفتر منو و سینه سپر میکنی و حقتو میخوای و میگی کارتون زیاده ، منظورت همین آش
خوردنتونه ؟!!"
من که تازه فرود اومده بودم ! :آقای دکتر ! یعنی ما چون نیمساعت نشستیم ، بیکاریم
و اگه حقمون بخوایم گناهه ؟ تازه مگه تقصیر ماست که ترم تابستون کلاسا کم میشه؟
نه ! ولی اعتراضتون بیجاست ،حقوقتون همینه که هست هر کی ناراحته بره !
باشه ، من میرم !! .
خود دانی ! ...
( این بماند که همه معترضین سکوت کردن - مثه همیشه و مثه همه معترضین !!!)
همون روز ، همون ساعت ! استعفامو نوشتم و فرستادم ! هر چی همکارام ، استادام
گفتن بابا بیخیال ، این اخلاقشه ، هر روز گیر میده به یکی و بعدش یادش میره ...
من مرغم یه پا داشت و گفتم : "نع ! حرفش غیر منطقی بود ، باهام بد برخورد کرد "
نامه من چند روز رفت پائین و بیجواب اومد بالا ! قدیمیترا میگفتن وقتی نامه رو جواب
نمیده یعنی بی سر و صدا برش دار !!! ولی نه ! من آدم نشدم ! رفتم پشت در اتاقش
اینقدر ایستادم که ...رفتم تو : دکتر ! چرا جواب نامه منو نمیدین ؟
فکر کردم چند روز بگذره عقلت میاد سر جاش ولی کو ؟ تازه اومده پشت در نشسته !
لابد فردا هم اعتصاب غذا و پس فردا هم خودسوزی ! بچه ! انگار بابات تا حالا دعوات
نکرده ، خیلی لوس شدی ! ( و اینو خدائیش راست میگفت ، وای که چه لوسم !!!)
حالا که بنظر شما من پول میگیرم و آش میخورم! و بیکارم خب میرم! .
حالا یه فکری واسه حقوقاتون میکنم
الان دیگه بحث حقوق نیست ، بمن توهین شده !
کلی نصیحتم کرد که کجا میخوای بری ؟ اینجا محیط علمیه ، همیشه میخونی ،
یاد میدی ، یاد میگیری ، بری گوشه یه بیمارستان و فسیل بشی خوبه ؟
...................................................................................................
آخرش ، باز گفتم نامه مو امضا کنین ، میرم
برو ! از الان دارم میبینم که پشیمونی ! لااقل اونموقع هم همینقدر شجاع باش و
بیا بمن بگو راست میگفتی !!!
آره ...حوصله و وقت ندارم ، وگرنه میومدم و بهت میگفتم که راست میگفتی و من دختر
کله شق و زبون دراز و احمقی بودم که چند سال بعد دیدم که همکارام با بورسیه
دانشگاه ، کارشناس ارشد شدن ، دکتر شدن ، phd گرفتن ! و من هنوووووووز
درگیر مسائل کارم هستم و توانی هم واسه اعتراض و جنگ و استعفا واسم نمونده !
و الان میدونم که من همیشه با عصبانیت و عجله و بیفکرانه ، گند زدم به همه چی !
اونچه گاهی اسمشو شهامت و صداقت میذاشتم ، حماقت بوده وبس !
من هرگز یاد نگرفتم "سبک - سنگین" کنم ، "دو دو تا چار تا" رو نفهمیدم و قبول نکردم
که گاهی زمان و صبر و سکوت ، بهترین چاره ها هستن . همیشه عین گروه " تخریب
و امحا "!!! ( که میرن روی مین) ، خودمو منفجر کردم ! فکر کردم تکلیف هر چیزی باید
در پنج دقیقه معلوم شه ! و اگه یه کم صبر کنم ، میمیرم !
البته ، هیچی صد در صد نیست و حتما اون کار هم گرفتاریای خودشو داشت ولی
نکته مهم اینه که لازم نیست پرونده هر ماجرائی ، فورا و بدون بررسی بسته بشه
میشه صبر کرد ، زمان داد ، فکر کرد و در کل : میشه عاقل بود !!!
گفتی که به صبـــــر کار تو نیـــک شود
با صبر ، تو دانی که دلی باید و نیست !
و اینا کابوسن ؟ و نمیفهمه که اگه کابوسه چرا بیدار نمیشه و همینطور چسبیده به این
کابوس و نگرانه که کم کم بهش عادت کنه ؟!
چرا شادیامون تصنعیه و از ته دل خوش نیستیم ؟ ظرف زندگی ما آدما به هر اندازه که هست
( دیگ ، قابلمه ، کاسه ، لیوان ! ) اونقدر کدر و گل آلوده که هر خوراک خوشمزه ای هم که
میریزیم توش ، طعم و عطرشو از دست میده .
چرا اینروزا پای حرف هر کی میشینی از شجریان گرفته تا دولت آبادی یا هر نویسنده ، شاعر
روزنامه نگار ، خطاط ، نقاش ... رگه های خستگی و دلشکستگی و زخم خوردگی رو حس
میکنی ؟
چرا اینروزا ، خبر بد اینقدر زیاده که حتی اگه چشاتو ببندی و گوشاتو بگیری ، اخبار مثه یه بخار
مسموم خودشونو وارد فضای زندگیت میکنن و حالتو میگیرن ؟
چرا مصرف داروهای ضد افسردگی زیاد شده ؟
چرا اینروزا سرمایه های اقتصادی و فرهنگی و ...دارن محو میشن و ما فقط در موردش جوک
میسازیم و بس ؟!
نه ! اشتباه نکنین ! من واسه شکایت و ناله و اعتراض نیومدم . نوحه نمیخونم و ضجه نمیزنم !
دشمن شادی و هوادار غصه هم نیستم بلکه برعکس ،به گواهی تاریخ و به شهادت مدارک
موجود ! ( عکسام و اونائی که خیلی وقته منو میشناسن ) ،روزی روزگاری یه لب بودم
و هزار خنده !! ...نیشم تا بنا گوش باز بود و حتی گاهی دوستان واسه صرفه جوئی در
هزینه ها ! منو به جای ده تا مهمون دعوت میکردن چون کاربری مفید داشتم ! و به جای
بقیه شیطنت میکردم و هیاهو راه مینداختم ! ( هنوزم پایه هستم البته !!)
بله ، دیفالت ! من اساسا شادیه ، نه غم !!!!
ولی خب چه کنم که : " روزگاریست که دل چهره مقصود ندید" ...
اما با همه اینا واقعیت اینه که : "باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز" ...
اگه هم اینروزا حضورم کمرنگ شده واسه اینه که در بدر دارم سعی میکنم شقایق پیدا کنم
واسه زندگی کردن ! آخه سهراب گفته :
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...!
....آره ، گرفتارم ...دنبال شقایق میگردم !
.......
مطمئن باش
برای ناسزا نیامده ام
برای اینکه ترا
به طناب غضبهایم آونگ کنم
نیامده ام
آمده ام از تو تشکر کنم
به خاطر گلهای اندوهی که در تنم کاشته ای
برای تشکر آمده ام
از فصلهای اشک ریزان
شبهای دراز اندوهم
و همه ورقهای زردی که به عرصه زندگیم نثار کردی
که اگر نبودی
نه لذت نوشتن بر ورقهای زرد را میاموختم
نه لذت اندیشیدن به رنگ زرد را ...
سال دوم هم رد شدم ! مدیر دبیرستانمون از اعضای انجمن ح.ج.ت.ی.ه بود و بسیار از من
شاکی و پرونده ای واسم ساخته بود که همه درها رو ببنده . ناامید شده بودم ، انگیزه
نداشتم و نمیخواستم باز امتحان بدم ، این بود که کل کتابا و جزوه ها و ...رو جمع کردم
گذاشتم توی کارتن و بردم انباری و در کمال ناباوری پدرم ، اسممو نوشتم کلاس خیاطی!
پدرم ساعتها واسم حرف زد گفت که: حیفه ، پشیمون میشی ، با کی داری لج میکنی جز
خودت ؟تو دختر ضعیفی نیستی ، جا نزن ، عقب نشینی کار ترسوهاس ، زندگی همش مبارزه
با سختیاس و.......و از کلی شعر و حکایت و ...اندر فواید قوی و مبارز بودن کمک گرفت !
و نهایتا هم (مثه همون اول ابتدائی که نمیخواستم برم مدرسه ! ) پای خواهرم رو که اونروزا
دانشجوی دندونپزشکی بود کشید وسط ! که اون دکتر میشه و ..(میدونست من حسودم !!!)
بعدش نوبت حرفای خواهرم بود و بعد اصرارای مادرم بهرحال بخاطر اونا بازم خوندم و پدرم هم
هر روز شال و کلاه میکرد و از کرج میومد تهرون که بره سازمان سنجش دنبال کار من!! ...
هم کلاس خیاطی میرفتم و هم درس میخوندم مثلا !
میدوختم ، میشکافتم ، گلدوزی ، ...امتحان خیاطی هم دادم ، بلوز یقه امریکائی و دامن
شش ترک و روز بعدش کت آستردار با جیب درب دار ! قبول شدم و دیپلم خیاطی گرفتم
ولی بازم (برای بار سوم ) از تحقیقات رد شدم !
درست زمانیکه با یه برشکار حرفه ای که طراح لباس بود حرف زده بودم که برم خیاطی رو
تکمیل کنم ، جواب دانشگاه آزاد اومد و من قبول شدم و بالاخره خیال پدرم راحت شد .
بعد از اون گهگاه خیاطی میکردم هنوز ، ولی کم و کم تر ...تا همین چند سال اخیر که
نه وقتشو دارم و نه حالشو .
چند روز قبل کمد رو مرتب میکردم سبد وسایل خیاطیمو درآوردم (اونائی که خیاطی بلدن
میدونن از چی حرف میزنم ) اشل و صابون خیاطی و رولت و کاربن و ... اووووه ! کلی
خاطره برام زنده شد ...آخرش چشمم افتاد به جاسوزنی محبوبم که خیییییییییییییییلی
دوسش داشتم ، دیدم پارچه روش پوسیده و خاک اره های توش ریخته توی سبد !
گاهی لازم نیست اتفاق خاصی بیفته که بفهمی عمرت چقدر سریع و پرهیاهو و پرماجرا
گذشته . آره ، حکایت ساده ایه ! اشیا با سکوتشون هم میتونن با آدم حرف بزنن !
من دیگه اون "دختر بیست ساله ناامید قیچی بدست " نیستم که کاغذ الگو رو پهن میکرد
روی میز ناهارخوری و هی الگوی دامن و شلوار و ...میکشید و سنگینی نگاه دلسوز و
نگران پدر و مادر و خواهرش رو پشت سرش حس میکرد !
اینو خودم نمیگم ، اینو همین پنج تاسامورائی میگن که دستاشونو دادن بهمدیگه و بالشتک
سوزنای منو سالهای سال واسم نگه داشتن که امروز یادم بیارن که من جا نزدم و ناامید
نشدم و هرگز نذاشتم کسی همه درها رو روی من ببنده ! هیچکس !

غریب و غریبه اس . گاهی حس میکنی به فضای اطرافت هیچ ربطی نداری ! گاهی حس
میکنی زیادی هستی ! و این گاهی ها که زیاد شد ، از خودت میپرسی : اینجا کجاس ؟
بین گروهی از مردم زندگی میکنی ولی مثه اونا نیستی ، شرایطت به هزار دلیل ناگفتنی
متفاوته . از خیلی صحنه های زندگی حذفت کردن ، خیلی جاها دیده نمیشی و اگه هم
دیده بشی ....( اصلا بهتره دیده نشی ! )
به ناچار افکارتو مخفی میکنی ، سکوت میکنی ، نه میفهمی و نه فهمیده میشی !
اگه اسم این حال و روز ، غربت نیست ، پس چیه ؟
آدم گاهی " غریب آشنا " میشه . گاهی میخواد خودشو وارد فضائی بکنه ولی نمیشه
چرا ؟ چون مال اون فضا نیست . مثه اینکه بخوای تکه ای از پازل رو بزور کنار بقیه جا بدی
نمیشه ، چون اون تکه مال این پازل نیست ( شاید مال پازل دخترک همسایه اس ! )
واقعا سعدی راست گفته که " وطن آنجاست کازاری ( که آزاری ) نباشد "...
و من اینروزا بطرز عجیبی سر در گمم که وطنم کجا رفته ؟ کسی وطن منو ندیده ؟
میشه لطفا اگه از وطنم خبری داشتین بهم بگین و منو از نگرانی دربیارین ؟ مژدگانی
هم میدم به خدا !
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک )
یک روز میتوانست
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران ، در آفتاب پاک .
**محمدرضا شفیعی کدکنی
و یکیشون نوشته بود : " نیستی ؟ هستی ؟ اگه هستی پس چرا نیستی ؟! " . منم که آدم
بی جنبه ای هستم اینارو گذاشتم به حساب دوس داشتنی بودنم و کلی خوش بحالم شد و
لوس شدم و اینا !
و اما کجا بودم و چی میکردم ؟ هیچ جا نبودم و هیچ کار مهمی نمیکردم !
بعضی روزا الکی نشستم و حرص خوردم ، بعضی روزا الکی ایستادم و حرص نخوردم ! ( لطفا
به صنعت ایهام دقت کنین : منظور از نشستن ، تسلیم شدن و منظور از ایستادن ، ایستادگی
کردن و منظور از این توضیح ، اظهار فضل کردن بود !!! )
1.کتابای نیمه تمومی داشتم که نشونه هائی که لای صفحاتشون گذاشته بودم ، مرتب به من
زبون درازی میکردن ! زبونشونو بریدم!...(خوندمشون ) یادداشتای پراکنده ام رو جمع و جور کردم .
2.هر چی نشست ادبی با نویسنده ها بود ، رفتم ، پای صحبتای محمود دولت آبادی و گلی ترقی
و بلقیس سلیمانی و هوشنگ مرادی کرمانی نشستم و ادای آدم حسابیا و روشنفکرا رو درآوردم
و ژست گرفتم !
3.روزای خیلی گرم ، چسبیدم به خونه و از یه سایت آشپزی ترکیه ، دستور کوفته و کباب و
دسر و سوپ و مربا برداشتم و درست کردم و هی واسه خودم کف مرتب زدم و سوت و جیغ !
و فکر کردم وقتشه مهاجرت کنم به ترکیه و بشم سر آشپز یه هتل هفت ستاره !
4. بعد از سه سال دوباره رفتم کلاس یوگا و به مربیمون گفتم : "تو رو خدا منو نفرست کلاس
مبتدی ! من دیگه خسته شدم بسکه همه کارای زندگیمو هی از اول شروع کردم ،نگام کن
من همون یوگی توی کارتون "یوگی و دوستان " هستم فقط بی دوستان اومدم ! " اونم گفت
باید تست بدی ! گفتم" باشه ، باشه" و تست چیزی بود در حد مرگ ! ولی بخیر گذشت .
5.یکی از داستانام توی یه روزنامه وزین ! چاپ شد و من پریدم هوا ، اومدم زمین و به هر کی
از راه رسید ( یا حتی وسط راه بود !! ) خبر دادم و گفتم روزنامه رو بخرین ، هر کی هم نخرید
خودم واسش خریدم و بالای سرش ایستادم که بخونه! صد تا هم اضافه خریدم که نگه دارم
واسه آیندگان و روز مبادا !!! به اونائی هم که دسترسی به روزنامه نداشتن ، گفتم : اهککی
هیچ عذری پذیرفته نمیشه زود باشین توی سایت روزنامه ، بخونین !!
آخه من که نویسنده درست و حسابی نیستم که ، من یه مژده معمولیم که حالا یکی انسانیت
بخرج داده و دلمو نشکسته و داستانمو چاپ کرده ، خب معلومه که ذوق میکنم ، عیبی داره ؟
اگه مثلا ژست بی تفاوتی میگرفتم و میگفتم : " ها ؟! اصلا بهش فکر نکرده بودم ! "آدم بهتری
بودم ؟ نمیدونم ! بهرحال من بیشتر وقتا خودمو واسه کمترین خطاهام سرزنش میکنم حالا چی
میشه یه کم خودمو تحویل بگیرم؟! کسی مشکلی داره الان ؟
خب ! حالا که به شماها هم گفتم فقط یه بلیط شیراز لازمه که برم به حافظ و سعدی هم
خبر بدم و بیام !!!
ولی واقعا دلیل سکوت این مدت این بود که معتقدم توی این دنیا همه حرفا گفته شده و هیچ
چیز جدیدی وجود نداره ، چیزی که مطلبی رو واسه ما جذاب و خواندنی میکنه نو و متفاوت بودن
نگـــرش نویسنده و سبک نگــارش اونه و من حس میکردم لازمه یه مدتی روی زاویه دیدم
کار کنم و قالب نگارشمو بازنگری ، شاید .....
نصفه شبی اومدم خودی نشون بدم که بدونین هستم و منو از لیست دوستاتون خط نزنین !
باشه ، اما اینم کافی نیست ، بقیه سازها هم باید با اون ساز "هم کوک " باشن وگرنه حاصل
کار دلنشین نیست .
اینروزا " نت زندگی " رو گذاشتم روبروم و نگاش میکنم ، باهاش بیگانه نیستم ، میدونم میشه
کاری کرد که موسیقی زندگی خوشایند بشه ، اما" کوک "نیستم ، اگه هم کوک باشم ،
ساز " هم کوک " نمیبینم ...شاید بهتره این " نت سکوت " طولانیتر بشه ...!
میخواستم بمانم ، رفتم
میخواستم بروم ، ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن
مهم من بودم ، که نبودم
" گروس عبدالملکیان "
حتما شنیدین . همونا که از انرژی مثبت و منفی و آرامش درون و آشتی با خود و دیگران حرف
و آدما عبورکنی . اگه کسی یا چیزی آزارت میده ، گیر نکن ، رها کن ، بگذر ، ببخش ، فراموش
کن ، با خودت و مردم جهان در صلح دائم باش .
خب اولش آدم حس خوبی داره چون فکر میکنه اگه بشه به این راحتی به آرامش رسید که
خیلی عالیه ولی خیلی زود واقعیت زندگی خودشو پرت میکنه وسط ماجرا و آدم میبینه ، به
راحتی که هیچ ، بسختی هم نمیشه اینقدر آروم بود .
منم بعد از مدتی شدیدا گیج شدم و همون نیمچه آرامشم هم از دست رفت ! چرا ؟
چون با خودم ، باورام ، افکارم و ....دچار تناقض شدم و کلی سوال بی جواب برام پیش اومد .
اینکه چه جوری میشه همه رو دوس داشت ؟ چطور میشه قاتل و مقتول رو یه جور نگاه کرد ؟
مگه سعدی نمیگه : " بگفتا نیکمردی کن نه چندان که گردد خیره ، گرگ تیز دندان "
چطور باید آدمائی رو که مایه عذاب و رنج دیگرانن بخشید ؟ چرا باید کسی رو که با نامردی
حق آدمو میگیره و اونو از داشته هاش محروم میکنه ، یا سد راهش میشه ببخشیم ؟
آیا اگه من آدم ظالم رو ببخشم ، حرکت ظالمانه هم متوقف میشه ؟ رفتار خطا تکرار نمیشه ؟
پس چرا سعدی میگه :
پسندیده است بخشایش ولیکن منه بر زخم "خلق آزار "مرهـــــم
ندانست آنکه رحمت کرد بر مار که آن ظلـــــم است بر فرزند آدم
چطور میشه همیشه آروم بود ؟ ما که غارنشین نیستیم ، لاکپشت نیستیم ، توی دنیائی
زندگی میکنیم که آمیخته ایه از جنگ و صلح ، بین آدما ، تضاد و تنش و درگیری و سوتفاهم
هست و مگه میشه این فاکتورای استرس زا رو ندیده گرفت ؟
میگن : بپذیر ...مدارا کن ...کنار بیا ...آخه چرا ؟
بنظر من این نوع آموزشا میخوان از ما آدمای دیگه ای بسازن که با خود واقعیمون خیلی
متفاوته . من شخصا نتونستم و نمیتونم " پذیرنده و راضی و لبخند بر لب و آروم " باشم
اگه کمترین موفقیتی توی زندگیم دارم ، بخاطر روحیه جنگندگی ! منه . واسه اینه که از
هیچی نگذشتم . میگن از کنار ماجراها و آدما عبور کن در حالیکه من فکر میکنم درستش
اینه که در بطن ماجراها باشم . آیا من دوس دارم دیگران از کنارم رد بشن و برن ؟
اصلا هیچ فکر کردیم چرا چند ساله که این حرفا مدشده ؟ چرا همش کلاس ، دوره ،...
واسه رسیدن به آرامش ؟ آیا دلیلش این نیست که هیچکی آرامش نداره و همه اینقدر از
رسیدن به آرامش نا امیدن که نسخه فراموشی میپیچن و از مبارزه با "ناخواسته ها" فرار
میکنن ؟
واقعیت اینه که جدیدا با آدمای زیادی روبرو شدم که وارد این وادی شدن و فکر میکنن
راه حل خوبیه و یه فکری توی ذهنم جرقه زده که دلم خواست مطرحش کنم که دیگران
هم بهش فکر کنن . بنظرم این بازیا چیزی شبیه مواد م.خ.در و یا توهم زا هستن که آدما
رو میبرن توی خواب و خیال و فراموشی و بیخیالی و ازشون آدمای بی تفاوت و بیخطر
میسازن که همه چیو بپذیرن و صداشونم درنیاد . با این توجیه که تو توانا و قدرتمند هستی
و بذار هر چی میشه بشه ، تو دنیای خودتو بساز و خوش باش .
اینا یعنی ، اطرافت دیوار بکش ، غافل ازینکه چار طرفتو که ببندی هنوز مسائل و گرفتاریا
از سقف آسمون میریزن روی سرت ! نمیشه تخته پاره ای رو بچسبی و خودتو از امواج
حوادث نجات بدی و بگی من آرومم .
شاید واقعا اینم یه سیا.ست جدیده : آموزش صبر و تحمل و گذشت واسه کمرنگ کردن
نارضایتی و تشویق مردم به سکوت و پذیرش .
منم مدتی دستی برین آتش داشتم و کمی با این داستان آشنام . ولی بهرحال اینا
برداشت شخصی منه که میتونه از صفر تا صد در صد اشتباه باشه . هدفم نفی چیزی
نیست ، فقط نگرانم که آدما بیش از حد غرق این نوع زندگی بشن و خواستم تلنگری
بزنم واسه اینکه یه بار دیگه ، یه جور دیگه به ماجرا نگاه بشه . همین و بس .
ضمنا کاملا آمادگی شنیدن همه نظرات مخالف رو هم دارم . خدارو چه دیدین ، شاید
یکی پیدا شد و جواب سوالای منو داد .
ز دیدارت نپوشیدست دیدار
ببین دیدار اگــــر دیدار داری
یا خاموش بشه ، بقیه لامپا به نورافشانی ادامه میدن و اونا با ذهن روشن بهمه کاراشون
طبق برنامه میرسن و آب از آب تکون نمیخوره . ولی من از اون آدمام که ذهنم فقط یه لامپ
داره و اگه کسی با سنگی چیزی بزنه داغونش کنه ، ذهنم میره تو وضعیت off و من کلا از
همه صحنه های زندگی حذف میشم ! کلاس و ورزش و مهمونی و......تعطیل !
دل بعضی آدما مثه قفسه های کتابخونه ملی ، کلی قفسه و ردیف داره و آدما و مسائل
رو بر حسب جایگاه و موضوعشون ! مرتب و منظم سر جاشون قرار میدن ، اگه از کتابخونه
دلشون یه کتاب یا چند تا هم برداشته بشه یا حتی گم بشه ، اتفاق خاصی نمیفته ،
بقیه کتابا هستن و کتابخونه مثه همیشه به کارش ادامه میده .
اما کتابخونه دل من مثه کتابخونه یه مدرسه ابتدائی توی یه روستای دورافتاده اس که ردیف
و قفسه نداره و همه کتابا رو تکیه دادن بهم و اگه ناغافل یه کتاب رو برداری بقیه کتابا مثه
آوار ولو میشن و نظم همه چی بهم میخوره .
آره ذهن و دل من اینجوریاس ! من نمیتونم مثه اسکارلت اوهارا ( کتاب و فیلم بر باد رفته )
در اوج مشکلاتم بگم :"باشه فردا بهش فکر میکنم" و پیرهن مخمل سبزمو بپوشم و برم
دنبال "اشلی" یا "رت باتلر "! ( میدونم که میشناسین )
ماجراها و مسائل زندگی من مثه زنجیر بهم وصلن و سایه یه نگرانی ، یه حرف مفت یا
یه رفتار غیر دوستانه و بیرحمانه چنان پهن میشه روی کل زندگیم که مدتها همه چی تاریکه.
من به آدمای چلچراغ دار و صاحب قفسه بندی ! که همه چیشون منطقیه و هیچی تکونشون
نمیده و همیشه مث یه ساعت دقیق ،تیک تاک یکسانی دارن ، خیلی غبطه میخورم .
میدونم که اشکال بزرگ من کمبود لامپ و نداشتن قفسه بندیه وگرنه ، نه مسائل خیلی
مهم هستن و نه آدمای مسئله ساز ...ایراد از منه و ذهن تک لامپی و کتابخونه داغونم !
ناهارخوری رو ردیف میکردم پشت هم و عروسکارو میذاشتم روشون و حاضر- غایب میکردم :
هنگامه ! نازیلا ! جمیله ! شراره ! شعله ! ...درس میدادم ، امتحان میگرفتم ، نمره میدادم !
زمان تعیین رشته که شد ، یه شب که خوب یادمه همه توی بالکن نشسته بودیم ، پدرم گفت
خب ! حالا میخوای ریاضی بخونی یا تجربی ؟
من : انسانی .
پدرم : چی ؟ انسانی مال اوناس که معدلشون پائینه ( من از همه اونائی که انسانی خوندن
جدا عذر میخوام . این نظر درستی نیست ولی بهرحال گاهی گفته میشه و من بیگناهم )
من: خودت همیشه میگی شعر بخون ، کتاب بخون ، ادبیات خیلی مهمه .
پدرم : هنوزم میگم مهمه . ولی کنار رشته اصلی .
من : خب منم میخوام دبیر ادبیات بشم دیگه .
پدرم : بله ؟ دبیر ؟ که بری خودتو بکشی که بچه های بیعلاقه مردم شعر حفظ کنن و آخر ماه
صنار حقوق بگیری ؟ ( من مجددا عذر میخوام ، ولی این بار از دبیرای محترم !! )
( اینجا یه شغل شیکتر رو مطرح میکنم که مثلا پدرم راضی بشه )
: اگه انسانی بخونم میتونم برم رشته حقوق و وکیل بشم . اینکه خوبه که !
پدرم : بچه ای باباجان ! وکیل ! هه هه!!! ( اینجا مامان خائن هم خندید )
من : اصلا من میخوام نویسنده بشم . باید ادبیاتم خوب باشه دیگه !
پدرم : نویسنده بشو ! کی جلوتو گرفته . مگه نمیشه دکتر و یا مهندس بشی و نویسنده
هم باشی ؟ نویسندگی شغل نیست بچه جان ، هنره ، هنر !!
بهرحال نتیجه بحث این شد که با رعایت کامل دموکراسی!- پدرم اسممو نوشت تجربی !
( اییییییییییییییییییشششششششششششششششششش )
بعععله ! من نه دکتر شدم و نه مهندس . نه وکیل و نه دبیر و نه نویسنده !!
سالهای سال نق زدم که نذاشتین من به آرزوم برسم و هنوز که هنوزه واسم مهمه که
اونچه میخواستم نشد . خیلی چیزا اونی نشد که میخواستم ولی اینروزا کمتر به اینا
فکر میکنم . راستش آرزوم داشتن حساب بانکی پرپول و دلار و سکه و سرمایه فراوون و
جواهر و ماشین بی.ام.دبلیو و ویلا و سفر دور دنیا و پنت هاوس فلان جا و ...هم نیست
نه اینکه من عابد و زاهد و درویش و تارک دنیا هستم و معتقدم باید مثه گاندی زندگی
کرد ، نه ! فقط اینکه مطمئنم مادامیکه نیش و زهر یه درد اساسی همیشه آزارم میده
داشتن همه چیزای رویائی و غیر رویائی نمیتونه شادم کنه . وقتی دلم خوش نیست
چه فرقی میکنه ماشینم چی باشه یا خونه ام کجا باشه وووو....؟
من همه آرزوای کودکی و نوجوانی و جوانی و اکنونم رو سپردم به گوشه ذهنم و فقط
یه آرزو دارم ، که اونم اینه :
شانس اینو داشته باشم که روزی رو ببینم که این سرزمین اینقدر تلخ و غمزده و سیاه
نیست . روزیکه لبخند بشینه روی لب همه اونائی که به ناحق، سالهاست که غمگینن.
روزیکه میدونم همتون میدونین چه روزیه و نیازی به وصفش نیست .
دوران خشکسالی ست ، بی برگ ، بی جوانه
باران رحمتت کو ، ای جان جاودانه
پرواز رفت از یاد ، آواز رفت بر باد
تنها به جای مانده ست ، اندوه آب و دانه
این صبر بی ظفر را بیرون کن از دل ما
وین شام بی سحر را بردار از میانه
( فریدون مشیری )
از ده روز قبل برنامه هاتو میچینی ، هماهنگیا ، خرید ، افراد همکار ، همه چی مرتب و درسته .
پونزده روز همه چی خوب پیش میره ،همه خسته ان ، خودتم خسته ای ، ، ولی حرفی
نمیزنی که انژری منفی نیاری توی کار . همه راضین و سپاسگزار و تو میگی : بعله ، ما اینیم !
از کسی که بهش مطمئنی ، میخوای یه نفر رو واسه همکاری بهت معرفی کنه ، شرایط رو
میگی و مرتب تاکید میکنی که مسئله شوخی نیست ها ! و طرف بهت میگه : خیالت راحت !
اون آدم معرفی شده میاد و جوری رشته هاتو پنبه میکنه که بیدفاع و در سکوت ، شنونده
اعتراضی میشی که حقت نبوده ولی ناچاری بگی : حق با شماس و من خیلی متاسفم !
توی اوضاع بحرانی باید در عرض نیمساعت به ده تا راه حل فکر کنی که همه چی بدتر نشه .
دلت میخواد "معرفی کننده و معرفی شونده " ! رو همزمان بذاری زیر گیوتین ، خستگی
پونزده روز قبل یهو مثه قیر میچسبه به کل وجودت و صد تا حرف سخت و تند و تیز ، آماده
میکنی که بریزی روی سر هر دو نفر . شمشیرتو از رو میبندی و آماده انفجاری ...
اما ، وقتی بیشتر فکر میکنی ، میبینی یه مقصر بیشتر وجود نداره و اونم " خودتی " !
توی این روزگار ، هر کی دو تا پیچ پیچونده خودشو تعمیرکار میدونه ، هر کی دو تا رنگ
گذاشته روی بوم میگه پیکاسوئم ، هر کی دستش به کیبورد خورده رقیب بیل گیتسه
هرکی سه تا میخ زده روی چوب نجاره ، اونکه چارتا کتاب روانشناسی خونده ، شده
مشاور و مردمو نصیحت میکنه و راه خوشبختی نشونشون میده ، هر کی ....
و اینو بگیر برو تا.................................................................................
تو که هنوز فکر میکنی " اگه بلد نبود که نمیگفت بلدم " ! و متوجه نیستی که ما ملت
" خودبزرگ بین و خودشیفته " هر چی میکشیم از همین توهماتمونه ! و بدون آزمون
و تنها با یه حرف ، کار رو میسپری دست یه آدم خواب نما شده و پرمدعا و انتظار داری
مشکل پیش نیاد ؟!خب البته که مقصر توئی دیگه ! بپذیر .
حالا ، طبق معمول حتی اگه همه بگذرن و فراموش کنن ، خودت مشغول محاکمه
خودت هستی و کاسه کوزه هارو میشکنی روی سرت و خودتو لعنت میکنی و با
خودت عهد میکنی دیگه " هیچوقت ، هیچ جا ، هیچکس " رو تا آزمایششو پس نداده
باور نکنی . و بخودت میگی : " این حماقتتو یادت باشه و تکرارش نکن لطفا ! "
و یادت میاد که حافظ قبلا صدها بار بهت گفته بوده که :
نه هر که چـــــــــهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینــــــه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آئیــــن ســـــــــــروری داند
پانوشت : اینم حرفی از یک دوست ، که دوس داشتم شما هم بخونین :
فاصلهٔ بین اعتماد بهنفس و خودبزرگبینی، بین صداقت و با خود رودربایستی داشتن (!)و بین جسارت آموختن و ترس از «نمیدانم» گفتن، یک تار مو بیش نیست؛ یک تار مویی
که ما مردمان این سرزمین توان یا ارادهٔ دیدنش را نداریم.
گروه اول : سوار هواپیما هستن و از دور و بالا به زندگی و مسائل نگاه میکنن بنابرین یا اساسا
نمیتونن چیزی ببینن یا اونقدر ریز میبینن که فکر میکنن همه چی آرومه و ما چقدر خوشبختیم و
چون مدام از لابلای ابرا رد میشن هی میگن وای چقدر همه چی خوشگله . به به چه زندگی
بی نقصی و واسه خودشون خوشن و هی سوت میزنن و هی میگن هورررررررررررررررررررا !
گروه دوم : سوار اتوبوسن . نزدیکن به همه چی . میبینن ، خبر دارن ، اما با فاصله . نزدیک
نمیشن . مکث نمیکنن ، گاهی سری تکون میدن ، گاهی اشکی میریزن ، گاهی از یه چیزی
ذوق میکنن ، اما بهرحال میگذرن و میرن ، قاطی نمیشن . بلاتکلیفن . نه شهامت پیاده شدن
دارن و نه جرات دور شدن . واسه همینه که خیلی وقتا چشماشونو میبندن .
گروه سوم : پیاده هستن . وسط ماجراها . خواهی نخواهی همه چیو میبینن ، از نزدیک .
واسه همین از ابعاد همه چیز اطلاع دارن . هیچی رو کوچیک و ریز و بی اهمیت نمیبینن
گاهی میفتن وسط خارزار و زخمی میشن ، گاهی از کوه مشکلات پرت میشن پائین و
له میشن ، گاه زیر آفتاب سوزان میسوزن و گاهی توی یه چاه میفتن و بکلی فراموش میشن .
من ، فکر کنم جز گروه دومم ، شما چطور ؟
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یکنفر در آب دارد میسپارد جان
آنزمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتید دست ناتوان را
تا توانائی بهتر را پدید آرید
یکنفر در آب میخواهد شما را
آی آدمها .....
( نیمایوشیج )
پشت کوتاه ، جلو بلند و ......) اونموقع فقط خندیدم ، ولی تا رسیدم خونه ، در کمد رو باز کردم و
دیدم راست میگه ها ! نصف بیشتر مانتوهام ( کلا لباسام ! ) یه چیزیشون میشه ! ولی چرا ؟
شاید چون دلم نمیخواد مانتو رو جدی بگیرم ...شاید از شکل هندسی و فیکس و قالبی خوشم
نمیاد ...شاید دوس ندارم خط مستقیم رو دنبال کنم ! ...شاید دوس دارم عجیب باشم ....
اصلا از هر چیز غیرعادی و بی حساب و کتاب و دلبخواهی و بی ریتم معین ، خوشم میاد !!!
ازین مانتوهای منظم و مودب ! حرصم میگیره . مانتوهای من ، دائما دارن به اصل پوشیدن مانتو
دهن کجی میکنن ! چرا ؟ چون همیشه کج و کوله و دراز و کوتاهن ! مانتوهای من خوشحالن
چرا ؟ چون یه طرفشون میپره بالا ، یه طرف میپره پائین و گرگم بهوا ، ماتیک و مربا بازی میکنن !
من واقعا معتقدم اشیا هم ، شخصیت دارن . تا حالا حس نکردین یه کفش چقدر بد اخم و
جدیه ؟ تا حالا یه کیف عصبانی ندیدین ؟ مثلا بنظر من مبلهای استیل ، خیلی جدی هستن
آدم میترسه اگه خیلی با ادب نشینه روشون ، عصبانی بشن و آدمو پرت کنن پائین !
پرده بعضی خونه ها ، اینقدر شبیه شاهزاده ها هستن که آدم وقتی وارد خونه شد ، فکر
میکنه باید به پرده تعظیم کنه ! بعضی فرشا ،یه جوری به آدم چپ چپ نگاه میکنن یعنی
" هووووِی ! پاتو بذاری روی من کشتمت ، گفته باشم ! "
اینه که فکر میکنم توی این دنیای جدی بد اخلاق ، که هیچکس آزاد و رها نیست ، لااقل
بذارم چترم بخنده ، کفشم شاد باشه ، مانتوم مسخره بازی دربیاره ، کیفم برقصه ، ...
همه چی بحد کفایت قالبی و ماشینیه ، بهتره بقول سهراب
" بگذاریم که احساس هوائی بخورد " ....
****پانوشت اختصاصی : دوست من ! جوابم قانع کننده بود یا بازم بگم ؟ !!!!!
پانوشت غیر اختصاصی : چقدر خوشحالم که قرار نیس پنج ساعت دیگه برم سر کار !
استاد هم خاکی و فروتن و صمیمی . ولی من چون زود آشنا نیستم ، اولین دیدارم همیشه
در سکوت ( دهن قفل ! و چشم باز ) میگذره . امروزم مثه عقاب آدمارو زیر نظر داشتم و هی
با خودم تحلیل میکردم که : این دختره از اوناس که ...اون پسره از ایناس که ...تا آخر جلسه .
وقتی پاشدم که برم ، یکی از پسرا گفت : " ببخشید ، اسمتونم نمیدونم ( من بازم لال ! ) ،
ما همیشه بعد از جلسه میریم کافی شاپ ، اگه میل دارین بیاین ، خوشحال میشیم " و
بقیه هم ادامه دادن که : آره بیاین ، یه ساعتی دور همیم ، خوش میگذره ...منم گفتم :
" باشه حتما ، اتفاقا من خیلی هم گرسنه ام ، از صبح هیچی نخوردم و چی بهتر ازین ! "
رفتیم . چون من تازه وارد و غریب بودم و گرسنه ! " منو "رو دادن دستم ، حالا منم مثه
همیشه نمیدونم چی میخوام ؟ ! معمولا هم آخرش یه چیز مزخرفی در حد " پای بزغاله با
سس هویج و اسکالپ گوزن با سالاد کرگدن ! " سفارش میدم و نمیخورم !
گفتم : ممممممممم ! نمیدونم !
کیکاش خیلی خوشمزه اس ، کیک شکلاتی میخوای ؟
شیرینی دوس ندارم .
اسنک بگیر ، کالباس و پنیره ، خوبه دیگه !
هات داگ ؟
حالا شما سفارشاتونو بدین ، من فکر کنم ( حق داشتم خب ، موضوع خیلی مهم بود )!
بعد از نیمساعت ، گارسون فلک زده گفت : شما ؟
یه آب انار لطفا !!!!
یهو همه عین بمب از خنده منفجر شدن !
یکی گفت : آره راست میگی ، واسه گرسنگی هیچی مثه آب انار نیس!!!
اونیکی : نمک هم بزنی که دیگه تا فردا اینموقع ، سیری !
یکی دیگه : به این میگن تکنیک معکوس !
استاد محترم : من میگم تو طنز بنویس ، ببین چقدر همه مونو خندوندی !
منکه خودمم نمیدونم این کارم معنیش چی بود با لبخند مسخره ای گفتم :
میگن کار هنری باید موندگار باشه ، خوشحالم که همین جلسه اول یه اثر موندگار خلق
کردم ، که یاد همه تون می مونه !!!
این کهنه جهان به کس نماند باقی رفتنـــــــد و رویـــم دیگر ، آینـــد و روند
خیام
بیست و هشتم اردیبهشت روز بزرگداشت خیام بود و من بخاطر اسپاسم بسیار سمج عضلات
پشتم ، که هنوزم ادامه داره ، نتونستم بشینم پشت کامپیوتر و اظهار فضل کنم ! ولی درین
آخرین روز این ماه بهشتی ، به خیام عزیز ادای احترام میکنم و میدونم از قصور من میگذره چون
" آسان گیر " ترین شاعریه که میشناسم .
و اما سوژه اصلی :
روزیکه پازل نویسی ! رو شروع کردم ، فکرشم نمیکردم زمانی برسه که مثه یه معتاد هر روز
سی یا چهل وبلاگو بخونم ! البته بجز همون ده پونزده دوست روزای اول که هنوز لطفشون
ادامه داره ، واسه بقیه کامنت نمیذارم فقط در سکوت میخونم و بس ! اما این وبگردی روزانه
مدتیه که رشته کار و زندگی رو از دستم ربوده ! ومن به روال قدیمم زندگی نمیکنم !
کمتر کتاب و مجله میخونم ، مدتهاس سراغ کتابای انگلیسی و ترکی نمیرم ، خوشنویسی
رفته به حاشیه ، بندرت همنشین حافظ و سعدی و ...میشم ، وقت ندارم غذاهای عجیب
درست ( در واقع خراب ! ) کنم ، از کیکهائی که گاهی با امدادات غیبی خوب میشدن و گاه
با دسیسه دشمن فرضی ، افتضاح ! خبری نیس ، فیلم و تاتر کمتر میبینم ، ورزشم الکیه و
استخر نمیرم . در یک جمله دیگه مژده رنگارنگ ، شده تکرنگ ! توی هیاهوی وب گم شدم .
دلم واسه صدای شبانگاهی شاملو تنگ شده که میگفت : معاشران ز حریف شبانه یاد آرید!
دلم میخواد بازم با بوی عود و نور شمع و عطر چای سبز یاسمین ،صدای شهرام ناظری رو
بشنوم که میخونه : یکشب آتش در نیستانی فتاد ....میخوام بازم نیمه شبا ده تا نیت بیربط
کنم و برم سراغ حافظ تا جائیکه بگه : تو خود حجاب خودی مژده از میان برخیز ! یعنی اینکه
برخیز دیگه بچه جون ! چند تا فال میگیری بابا ؟ !
لازمه گاهی مطالب جدید مربوط به رشته و حرفه ام رو بخونم که اگه " به روز " نیستم ،
لااقل به " پریروز " باشم !
یه کارگاه داستان نویسی رو با پیگیری و پشتکار بسیار (کی ؟ من ؟ پشتکار ؟ نه بابا ! )
پیدا کردم که ازین هفته میرم و حتما وقتمو میگیره .
خلاصه اینکه ممکنه نتونم مثه سابق تند و تند همه جا فضولی کنم ( حیف ! ) گرچه حتما
سر میزنم و هیچکی رو فراموش نمیکنم . هستم ولی شاید کمرنگتر .
اولا دلم واسه خود قدیمیم تنگ شده و دوما میخوام عادت کنم به اینکه عادت نکنم !
جهان گر جمله از کفم رفت ، گو برو ز مشتی خاک ریزم طرحش از نو
و کشف کردم که :
آدمای زرنگ :
1. بخوبی بلدن بعد ازینکه هر چی از دستشون بر میاد انجام دادن ، با آرامش بگن : کی ؟ من ؟
و تموم پلیدیا و زشتیاشونو ، زیبا جلوه بدن و بشن چهره شیرین هفته .
2 . بخوبی بلدن به کی بچسبن و مجیز کیو بگن و گردنشونو که احتمالا به نازکی مو هم
هست جلوی کی کج کنن که خیر و برکت لازم بسرعت برق و باد نصیبشون بشه.
( خیلی چیزای دیگه هم حتما بلدن که من با سیب های بعدی متوجه میشم و میام میگم ! )
آدمای ساده و تا حدی احمق :
1. درست اون وقتی که باید حرف بزنن ، ساکتن و خودشونو نوش جان میکنن ! و اونجائی که
باید ساکت بشن یادشون میفته که حرف زدن بلدن و با حرفاشون میشن چهره زشت هفته .
2. جائی که هیچ نفعی عایدشون نمیشه و سر قبری که مرده توش نیس ، بشدت زر میزنن .
3. وقتی همه چیز به طرز احمقانه ای تموم شد تازه میفهمن که معنای حماقت زیادم پیچیده
و غیر قابل درک نیس .
( این گروه هم هنرای بیشتری دارن که بعدا به سمع و نظرتون میرسونم !)
این بود قوانین جدید نیوتن که تقدیم میکنم به همه طالبان علم چه زرنگ باشن و چه دور از جون
احمق !!!
این شعر سعدی رو خیلی دوس دارم ، ربط زیادی نداره ولی بیربط هم نیست !!!
سگی را لقمه ای هرگز فراموش نگردد ور زنی صد نوبتـش سنگ
وگر عمری نوازی سفـــــله ای را به کمتر تنــدی آید با تو در جنگ
بقول حمید مصدق: "من چه دارم که ترا درخور ؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ !"
و بقول خود فردوسی : " سخن هر چه گویم همه گفته اند "
بنابرین فکر کردم خلاصه ای از حرفای" دیک دیویس " ( مترجم شاهنامه به زبان انگلیسی )
رو بنویسم :
***........ فردوسی یک قصه گوی شگفت انگیزست . او برخلاف بسیاری از نویسنگان
هیچگاه در پی یافتن پاسخهای آسان برای مسائل دشوار نیست او پیچیدگیهای انتخاب را
درک میکند و با آن همدلی دارد . او همانقدر که میتواند بار مسئولیت و دشواری قرار گرفتن
در جایگاه یک حکومت شونده را درک کند ، سختیها و مسئولیتهای یک حکومت کننده را نیز
میفهمد .او نسبت به حقیقت سرشار از عشق و نسبت به ریا و سنگدلی سرشار از نفرت
است . ایلیاد و ادیسه هم مثل شاهنامه منظومه های ملی هستند اما آنها سرگذشت یک
نسل را روایت میکنند و شاهنامه به سرگذشت بیش از پنجاه نسل میپردازد. در حماسه
یونان چندان دغدغه عدالت یا چالشهای درونی با وجدان مطرح نیست ولی فردوسی هر
دوی اینها را داشته ......***
ببینین این آدم بیگانه با فارسی ، چقدر فردوسی رو حس کرده ! اینجاست که باید گفت :
" همدلی از همزبانی خوشترست " .
فریـــــدون فـــرخ ، فرشتـــه نبود ز مشــک و ز عنبــر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکوئـی تو داد و دهش کن ، فریدون توئی
میخونن و بقیه نظر میدن . این نظرات چه تائیدی باشه و چه انتقادی ، نویسنده اجازه صحبت
و توضیح و بحث نداره و باید سکوت کنه ، چرا ؟ چون وقتی داستانتو نوشتی کارت تموم شده .
فکر کنین داستانتون چاپ شده ، خب خواننده ها نظر خودشونو دارن ، نویسنده که نمیتونه بره و
واسه همه بگه منظورش چی بوده و چی نبوده !!"
قاعده کارگاه زندگی هم دقیقا همینه. داستانتو مینویسی و تموم . دیگه هر لحظه توضیح و شرح
و جلسه رفع اشکال و شفاف سازی و ...نه معنا داره و نه ضرورت و نه حاصل .
بنابرین من آزادم هر جور دوس دارم بنویسم ، تو آزادی هر جور دوس داری بخونی !
من اجازه ندارم بتو بگم داستانم ( نوع زندگی ...رفتارم ...حرفم )رو چه جوری برداشت کنی ،
تو هم نمیتونی به من بگی چه جوری بنویسم ...حرف بزنم ...عمل کنم !
اما ! تو آزادی هر چقدر دلت میخواد نظر بدی و من در "سکوت " همه رو میشنوم . خوبه ؟
همه ما ،
در وحشت " واژه ها " زاده میشویم
و در ترس بی سرانجام " مدارا " میمیریم ...
سیدعلی صالحی
و مسیر راست دقت و نگرانی نداره ! میری و ...یهو ...بوووووووم میخوری به دیوار ... ولو میشی
رو زمین ! گیجی ...از خودت میپرسی : کجا اشتباه کردم ؟ ...زار میزنی ...به زمین و زمان و
دیوار و جاده و ...بد و بیراه میگی ...فایده ش چیه ؟ خودتو جمع و جور میکنی ، باید برگردی و
باز راه بیفتی . اووووه ! اینهمه راه رفته رو باید برگردی ! اینبار خسته و زخمی ، آهسته میری
و دور و بر رو نیگا میکنی ...اینهمه تابلو و نشانه رو چرا ندیده بودی ؟ : پیچ خطرناک ! ........
ورود ممنوع ! ...آخ ! اون مسیر لعنتی که تو توش بودی اصلا بن بست بود ! حواست کجا بود ؟
اگه یه کم ، چشاتو باز کرده بودی الان با این وضع داغون اینجا نبودی ....! ای وای ! راه میانبر
هم بود ها ! ...ولی بسه دیگه ! چرا و اگر و مگر و شاید و شکوه و ناله و فریاد بسسسسه !
حالا ، یه کم یواشتر برو ...نشانه ها رو دست کم نگیر ...بفهم که جاده ها امن نیستن !
راه رفته رو فراموش کن ! یعنی چاره دیگه ای هم نداری!..هووووووی ! باز که داری تند میری !
اینروزا " کارگران مشغول کارند " ...دارن راه هموارتر و امنتری برات میسازن ، شک نکن !
او گفت : بعضی ها اشتباه میکنند
که اشتباه نمی کنند !
باید راه افتاد
مثل رودها که بعضی به دریا میرسند
بعضی هم نمیرسند
رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد
سید علی صالحی
اینهمه سال حوصله ای واسه این کارا ندارم ، گفتم : ما کارآموز نمیگیریم ...کلی اصرار کردن
منم فکر کردم طفلکیا باید از یه جائی شروع کنن ، نزنم توی ذوقشون ، گفتم باشه ، شنبه
صبح بیاین . شنبه خبری ازشون نشد ، فکر کردم منصرف شدن گفتم بهتر ! یهو ساعت یازده
خوشحال و خندان : ســـــــــــــــلام .
- سلام ! شما قرار بود صبح بیاین .
- صبح ؟ یعنی ساعت چند ؟ ( فکر کنین !!! نمیدونن صبح یعنی کی ؟ )
- صبح یعنی هفت ، حداکثر هشت ، نهایتا نه ! الان واسه ما ظهره !
حالا بهرحال اومدن دیگه ، گفتم روپوش بپوشن ... من با هیجان تمام دارم توضیح میدم و
اونا با بی تفاوتی احتمالا گوش میدن ! دریغ ازینکه یه سوال بپرسن ، یه یادداشت بردارن !
اصلا علائم حیاتی رو نمیشد دید ! من انگار روی ویبره ام ، تند و تند ازین اتاق به اون اتاق ،
اونا تلق تلق کنان ، ...انگار : آیا برم ؟ آیا نرم ؟...
فکر کردم یه چیزی بگم یه کم تشویق شن : اگه شما کارو زود یاد بگیرین ، ممکنه ما بهتون
نیاز داشته باشیم ! ....عکس العمل ؟ هیچ !
یکی دو ساعت بعد ، عصبی و کلافه فکر کردم یه تهدید کنم : اگه یه هفته بگذره و حس
کنم شما پیشرفتی نداشتین ، دیگه براتون وقت نمیذارم ! عکس العمل ؟ مجددا هیچ !
خیلی افسرده شدم ...خیلی ...ازینهمه ....چی بگم ؟ بی تفاوتی ؟ بیخیالی ؟ بیعاری ؟
یاد روزای کارآموزی خودم افتادم ...روزای زمستون پر برف کرج ، باید ساعت هشت خودمو
میرسوندم میدون نوبنیاد ، بیمارستان صنایع دفاع ! یه آقای دکتر بشدت سختگیر و بدخلق
مسئول آموزش ما بود که نه میدونست برف چیه ؟ نه میدونست کرج کجاس ؟ نه دختر
بیست ساله یخ زده توی اتوبوس براش معنا داشت ! هشت :یعنی هشت ! نمیتونی ؟
انصراف بده ! ...من هر روز پنج صبح اولین رد پاها رو روی برف زمستونی کوچه حک میکردم
عین اسکیموها شال و کلاه و چکمه و دستکش ( حیف که سورتمه نداشتم!!! ) ولی باز
همیشه توی اتوبوسای بی بخاری قندیل میبستم !
دیروز و امروز دلم برای خودم و روزگار خودم خیلی سوخت !
البته که بچه هائی که پدر و مادر،همه نیازاشونو که هیچ ، بیشتر از اونم براشون مهیا
کردن ، ضرورت کار و تلاش رو نباید بفهمن ! البته که وقتی هجده سالت شد و به زور
صد تا کلاس و معلم ، "جینگول شناسی" شنگول آباد " قبول شدی ، سوئیچ مزدا و ...
تقدیمت شد ، لزومی نمیبینی از خوابت بزنی ، از استراحت و مهمونیت و ...کم کنی
که کار یاد بگیری ! کار ؟ کار دیگه چیه ؟ تازه دختر که باشی که دیگه هیچ ! یادت میدن
به شوهرت رو ندی ها ! چشمش کور بره کار کنه خرجتو بده !
فکر نکنین اونائی که دارن مثلا کار میکنن خیلی بهترن ! مبادا ، مبادا به یکیشون بگی :
نازنین ! شرمنده ام ها ! ولی فکر کنم بالای چشمت ابرو هم هست ! هنوز اذان ظهر
نشده ، استعفاشونو بدلیل " سختی کار " میذارن روی میز !!
آره اینجوریه . امروز ، فکر کردم بسه ! مجبور نیستم این نازنینان خفته بر پوست سنجاب
رو تحمل کنم ، گفتم که نیان ! ...میدونم که اصلا ککشون هم نگزید ! ولی من خلاص
شدم .
هنوز نمیدونم این منم که راه و رسم زندگی رو بلد نیستم و هی اشتباه کردم و میکنم و
خواهم کرد ؟ یا این آدما ؟! جدا نمیدونم .
مدتهاس که همه متر و معیارام واسه درست و غلط... خوب و بد ...زشت و زیبا ...
از دستم در رفته . من اگه یه روز ، زودتر میومدم خونه پدرم میگفت : "مگه تو ساعت
کار نداری ؟ ! دارن بهت حقوق میدن که سر کار باشی نه خونه ! "
برادرم اگه یه روز سردرد داشت و میخواست یه کم بیشتر بخوابه ، اینقدر پدرم صداش میکرد
و هی میگفت :دیره ، دیره که بیچاره قید خوابو میزد و پا میشد میرفت ! الان نمیدونم پدر من
پدر بهتری بود یا پدرای این نسل ؟من واقعا ، جدا ، رسما ، حقیقتا هیچی نـــمــیـــدونــــم !
با همه اینا یاد مرحوم پدرم بخیر که همیشه این شعرو میخوند :
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
* گرچه که" زحمت نکشیده ها" بسیار هم راحتند ، اما من روی حرف حافظ حرف نمیزنم !!!
امروز "روز بزرگداشت سعدی " ست : " قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن "
جز این چی میتونم بگم ؟ آدمای بسیار کاربلد ، نتونستن چیز مهمی بگن ! منکه عددی نیستم.
دیروز و پریروز مثلا همایش بزرگداشت سعدی بود . آقای دکتر ...و ....و ....اومدن صحبت کردن
بی شور و هیجان و با صوت یکنواخت و ملال آور ...مراسمی که من دیدم شبیه بزرگداشت نبود
انگار چند ساعت قبل مراسم خاکسپاری سعدی رو برگزار کردیم و ناهار رفتیم رستوران و حالا
توی مسجد نشستیم و نوحه گوش میدیم ! ...نه ! این مراسم اصلا شایسته سعدی نبود ،
اونکه چند قرن قبل در مورد خودش گفته :
من آن مرغ گلستانم که در خاکم رود صورت هنوز آواز میاید که سعدی در گلستان است
سعدی عزیز ، متاسفم که درین روزگار تلخ تر از زهر ، بزرگداشت گرفتن بلد نیستیم یا بلدیم
و نمیتونیم !
کلا برای هر آدم بزرگی هم که داره درین روزگار ، درین مملکت زندگی میکنه ،متاسفم .
مناسبت دوم و بسیار بی اهمیت :
امروز یکسال شد که من این " پازل " رو چسبوندم به دیوار روبرو !!
نه چیزی به دنیا اضافه شد و نه اتفاق مهمی افتاد ، ولی فکر کردم لازمه که بگم :
خوشحالم که به این پازل نگاه کردین .
یه وقتائی گشتین و یه قطعه گمشده شو پیدا کردین و بهم دادین .
گاهی گفتین : هی ! جای این قطعه اینجا نیست !
بعضی وقتام تشویقم کردین که تکمیلش کنم .
گاهی هم هیچی نگفتین ، ولی همینقدر که سرتونو به طرفش چرخوندین ،کافی بود .
یه سال گذشت و پازل هنوز ناقصه و میدونم هرگز کامل نمیشه ، چون نقصان در ذات
همه چیز و همه کس هست و بقول دوستی ، هر کسی یا هرچیزی که خیلی کامله
مثه غذای چرب و سنگین اشتها رو کور میکنه !
خار و گل در همند و ظلمت و نور عسل و شهد و نشتر و زنبور
سعدی
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه میپنداشتیم !!!!
اگه دوست و آشنا و رئیس و مرئوس و ...به وظیفه خودشون آشنا نیستن ، من نه تنها غصه
نمیخورم بلکه از همین تریبون اعلام میکنم : "بزودی حال همه تونو میگیرم ! "
اینکه میگن بهترین دوست هر کسی خودشه ، جدا درسته . اینم که میگن روی هیششکی !
حساب نکن از اونم درست تره !.
من الان چشم امیدم رو از همگان برمیدوزم !!! و خودم واسه خودم "شپسی کولا "باز میکنم :
سرکار خانم مژده خانم الفت خانم
" روز علوم آزمایشگاهی " بر شما مبارک باد !
شما که اگه نبودین ، جامعه آزمایشگاهیان ، رسما و قطعا " هیچ " بود !
شما که اگه یه روز نباشین ( وای نه ! خدا نکنه ! اصلا نمیتونیم حتی تصورشو بکنیم که
........وای خدا ! چه کابوسی ....) ....
حضور شما در جامعه آزمایشگاهیان مایه مباهات این جامعه و سعادت بیماران است .
زنده و پاینده باشید .
" جمعی از آزمایشگاهیان مودب !!و دوستان مهربان !!!"
به به ! چقدر حالم خوب شد ! بعله اینه که میگن خودتونو دوس داشته باشین ، الان که من
خودمو دوس داشتم ( در واقع شیفته خودم بودم ) اینقده خوش بحالم شده که نگووووو!
اگه هیشششششششکی هم تحویلتون نمیگیره دم خودتون گرم ...
پ.ن : اونائی هم که به بهانه های دیگه !! دوان دوان رفتن که توی جشن شرکت کنن
فکر نکنن که من نمیدونم الان احسان خواجه امیری واسشون آواز میخونه و هی شیرینی
میخورن و منتظر ناهارن ...نوش جونتون ...فقط خواستم بگم :خیلی تابلو بود که رفتین !
ما شیفتگان کار و خدمت به مردم !! همینجا هستیم ، شما خوش باشین !!
آن به که درین زمانه کم گیری دوست با اهل زمــــانه صحبـت از دور نکـــــوست
آنکس که به زندگی، ترا تکیه بر اوست چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست !!!
(شعر را جدی نگیرید ها ! امروز شوخی داریم !!!)
آزمایشگاهیای عزیز روز همه تون مبارک .....
معرفی و... گفت : هر هفته انشا هم داریم ! ما که اونروزا همش به فکر کنکور و تست و ...
بودیم ، کمی جا خوردیم که : انشا ؟ کی ؟ ما ؟ ولی چون اونموقع ها هنوز معلما ارج و قرب
و حرمت داشتن ! حرفی نزدیم . ایشون گفتن : موضوع انشا هفته بعد :
" از مدرسه تا خانه " !
ما نگاهی بهم انداختیم که یعنی ما ؟ این انشا ؟ یکی از دخترای تخس کلاس گفت :
" خانوم ! ما اینو دوره راهنمائی نوشتیم !"
دبیرمون گفت : " متاسفانه من اونموقع افتخار نداشتم انشای شمارو بخونم ، بنابرین
لطف کن دوباره بنویس ! "
جلسه بعد ،از همون دوستمون خواست انشاشو بخونه ، و وقتی تموم شد بهش گفت :
" این همون انشا دوره راهنمائیته ؟ از توی صندوقخونه درآوردی ؟ " و همه هرهر خندیدن!
نفر بعدی و بعدی ...دبیرمون گفتن : " اینائی که نوشتین هم وقت خودتونو تلف کرده و
هم وقت من و دوستاتونو ، جلسه بعد موضوع انشا : " از مدرسه تا خانه " !
و این داستان دهها جلسه تکرار شد ! ...برای جلب رضایت دبیر و خلاصی از تکرار موضوع ،
هر روز همه مون عین جویندگان طلا یا دستگاه مین یاب ، خیره به زمین و آسمون و آدما
در آمدو شد بودیم ! کم کم فهمیدیم غرض ازین موضوع این بود که بجای اینکه دائما
" سر بهوا و دل به نوا " باشیم به همه چیز و همه کس "جور دیگه " نگاه کنیم .
" این اشکال سیستم آموزشی ماست که شماها فکر میکنین زنگ ادبیات یا انشا یا هنر
زنگ تفریحه ! ادبیات یه موضوع جدیه و شک نکنین که اگه برای بدست آوردن سوژه های
ناب واسه نوشتن باشین ، این دقت نظر و موشکافی و توجه، به ریاضی و فیزیک و شیمی
هم کمک میکنه و بترسین ازینکه دکتر و مهندس و ...بشین اما نتونین یه جمله صحیح
یا یه متن اثرگذار بنویسین ..."
اون ساعتا ...اون موضوعا و بحثای پیرامونشون و کل چیزائی که گفتیم و شنیدیم ، همه
مارو یه جور متفاوتی به ادبیات علاقه مند کرد و از اون مهمتر اینکه خیلیامون یاد گرفتیم
گذرا و سطحی و الکی به " اطراف " نگاه نکنیم . باور کردیم که زندگی در عین سادگی
پیچیده س ، و سرسری و زود باورانه به ماجراها نگاه کردن باعث میشه دریافتت از زندگی
مثه انشاهای روزای اول ، بچگانه و سطحی و حتی اشتباه باشه . البته خیلیا معتقدن
من سخت میگیرم ، زیادی تجزیه و تحلیل میکنم ، گیر میدم ، بدبینم ، ....ولی بنظر خودم
من فقط سعی میکنم زود باور نکنم و ساده نگذرم ، همین ! شاید این شانس من بوده که
وقتی نوجوان بودم ، به لطف یه آدم بسیار بسیار خاص و منحصر بفرد ، یاد گرفتم چطوری
از مدرسه تا خانه ، " با چشمای کاملا باز" راه برم .
ساغرم آئینگی کرد و جهانی یافتم وان جهان را بیکران در بیکرانی یافتم
بچه که بودم واسم نحس بود .چرا ؟ چون خواهرم که دوازده روز با خوش خیالی امید داشت
که بالاخره من مشقامو مینویسم ، دیگه مطمئن شده بود که محاله اینکارو بکنم !و از روی حس
" خواهردوستی " با سرعت مافوق قدرت بشر ! ، مشقای منو مینوشت و مادرم با همون سرعت
به من یادآور میشد که بچه بازیگوش ، وقت نشناس ، درس نخونی هستم که "طفلک خواهرم "
باید جور منو بکشه !
حالا هم سیزده که میشه ، خصوصا از غروب به بعد ، یاد یازده ماه و نیم تکرار میفتم :
کار و درگیریاش و مسائل تموم نشدنیش ، ترافیک و دود و ......بگذریم .
امیدوارم اونائی که بسلامتی و میمنت رفتن سیزده بدر ، پدر طبیعت رو درنیاورده باشن !
امیدوارم جنگلا رو آتیش نزده باشن ، درختارو نبریده باشن که کباب نوش جان کنن !
امیدوارم بدون نیست و نابود کردن کره زمین ، سیزده همه بدر شده باشه ، من که جائی
نرفتم چون به قول شاعر : من خود آن سیزدهم ، کز همه عالم بدرم !!!!
چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریـــــــاد بیقـــــــراری
گل نسبتی ندارد با روی دلفـــــــــریبت تو در میان گلها ، چون گل میان خاری
ای گنج نوشدارو بر خستگان نظـــر کن مرهم بدست و ما را مجروح میگذاری
عمری دگر بباید بعد از وفــــــــات ما را کین عمر طی نمودیم اندر امیــدواری !
رفتی خونه عمه ؟ نه ؟ وای چه بد! حتما بری ها ! ناراحت میشن .
به عمو سرزدی ؟ آره ؟ خیلی خوب کردی . توقع دارن دیگه !
دائی رو دعوت نکردی ؟ نه ؟ خیلی کار زشتی کردی . همه هستن ، حتما به اونم بگو !
به بچه فلانی عیدی دادی ؟ نه ؟ ای بابا ! صد تا حرف میزنن ها !
من نمیدونم چرا بعضی آدما فکر میکنن قطعا و حتما عقلشون از من بیشتره ؟ !
چرا فکر میکنن من ازین عروسکای خیمه شب بازیم که اگه "نخ تصمیماتمو "رها کنن با مخ
میخورم زمین ؟ !
چرا نمیخوان بپذیرن که من الان یه کمی از کودکی دور شدم !و مدتی از فوت کردن شمعای
کیک پنج سالگیم گذشته ؟ ! ( مدارکشم توی آلبومم موجوده !!!)
دلیل این ماجراها هرچی میخواد باشه ، مهم اینه که امسال بطرز حیرت آوری تصمیم گرفتم
نه توضیح بدم و نه جواب ! با خونسردی و در سکوت کار خودمو میکنم ! امید دارم کم کم
متوجه بشن و منو رها کنن ازین کلیشه " خوب ، بد ، زشت "
از نظر من خوب ، یعنی : اون کاری رو بکنم که دلم میخواد و خوشحالم میکنه ، خوب یعنی
برم جائی که از دیدن میزبان خوشحال میشم و فکر میکنم اونم حس خوبی داره .
بد ، یعنی : بزور و از ترس اینکه وای اینو نگن ! آی اونو نگن ! برم جائیکه هم میزبان حوصله
منو نداره ، هم من دارم ثانیه شماری میکنم که پذیرائی تموم بشه که فرار کنم .
مهمتر ازهمه ، زشت ، یعنی اینکه ، کسی بخودش اجازه بده واسه من(یا هرکسی )
تصمیم بگیره ، تکلیف روشن کنه ، راه نشون بده ، تذکر بده و فکر کنه اگه دستشو از
روی فرمون زندگی من برداره میفتم توی دره !
سالای زیادی از عمرمون صرف این شده که به میل دیگرون و به خاطر به اصطلاح احترام
از خیلی خواسته هامون بگذریم و خیلی نخواسته هامونو انجام بدیم !
نمیدونم چند سال دیگه وقت دارم که با دلخواسته های خودم زندگی کنم ولی امسال
سعی میکنم ریسمان کنترل لحظه هامو ، بیخودی ، جائی رها نکنم که کسی برش داره
و منو دنبال خودش بکشه ! ...این ریسمان دست خودمه و مواظبم وارد بازی کسی نشم .
مار از پونه ، من از مار ، بدم میــاید یعنی، از عامل آزار، بدم میـــاید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم هم از همسایگی خار ،بدم میاید
محمد سلمانی
مرتب نشه ! ولی فکر کردم بهتره خودمو اذیت نکنم و بخودم دلداری میدادم که همینه که هست
و روزای اول عید بقیه کارامو میکنم و حالا مگه چی شده ؟ و تازه ما که بزرگ فامیل نیستیم و
فعلا کسی هم که نمیاد خونه مون و .....
رسم فامیل همسرم واسه عید دیدنی اینه که همگی با هم میرن خونه همدیگه واسه شام و..
با کلی بررسی و برنامه ریزی اتمی (حق مسلم ماست!) و نوشتن لیست خرید و کارام و...فکر
کردم روز هفت فروردین واسه من مناسبه و بعدا بهشون میگم ! ولی بدانید و آگاه باشید که
زندگی بازیای عجیب و غریب زیاد داره و شعبده های رنگارنگ درآستین دنیا هست !
این فامیل "یهوئی " همسرمن ، در اقدامی هنجارشکنانه ، عصر اول فروردین اعلام کردن که
شب میان خونه ما ! کی ؟ ما ؟ شوخیه ؟ نعععععععععععععع ! یعنی چی ؟
ماکه هنوز خونه هیچکدومشون نرفتیم که ! اول عده کم بود اما با هر زنگ بیشتر میشد !
ای خدا !!! منکه زیاد آدم بدی نبودم ! اینا انتقام چیو دارن میگیرن ؟ !
اولش در هیئت یه مجسمه ، مدتی در وضعیت "سایلنت " موندم ! بعد یهو رفتم روی "ویبره "
و با سرعت مافوق صوت ...واقعا نمیتونم توصیف کنم که توی دو سه ساعت ، چه ها کردم !!!
البته خوش گذشت ...شب خوبی بود ...کلی خندیدیم و شاید لطفش به یهوئی بودنش بود .
انگار باید همین روز اول سال میفهمیدم که نقشه کشیدن و برنامه ریزی کردن و...اینا گاهی
چیزیه در حد کشک !
آخر شب من تصمیم گرفتم اسپند دود کنم ! مثه این کولی های دوره گرد ، بهشون میگفتم
" خانوم ...آقا واسه سلامتیت به منم یه کمکی بکن ! " بعععععععله ! اینه !!! سرزده میاین ؟
منو غافلگیر میکنین ؟ فکر کردین خیلی زرنگین ؟ هه هه !
اینقدر آویزونشون شدم که کلی پول جمع کردم !!!! بقول معروف :
زدی ضربتی ، ضربتی نوش کن !!!
نیست این سال جدیدو تحویل بگیره !! احتمالا خیلیا خوابن ولی من نمیخوام بشم مثه "ننه سرما "
که کلی منتظر شد تا "عمونوروز " بیاد ولی بالاخره خوابش برد !!!
من این دهه رو اصلا دوس نداشتم . دهه 80 رو میگم .اتفاقای بدی برام توی این دهه افتاد و
دلم میخواد زودتر تموم شه ، شاید واسه اینه که نشستم تا مطمئن بشم که میره !
سپاسگزارم .
اونائی هم که دلشون میخواست حال منو بگیرن ، بهتره امسال برن دنبال یه تفریح آبرومندانه تر !
چون من کلا کم نمیارم !
اونائی هم که میخواستن من باور کنم که دوسم دارن (ولی نداشتن ) بهتره بدونن منو نمیشه
سیاه کرد ! من خودم ذغال فروشم !
سعی کردم چیز غمناکی ننویسم ولی مبادا کسی فکر کنه من حتی یه لحظه یادم میره که
خیلیا بدلایل ناجوانمردانه نمیتونن سر سفره عید باشن و نمیدونن کی عید شد ؟ !
برای همه اونائی که آدم حسابی هستن سالی پر از لحظات خوب آرزو میکنم ...برای آدمای
غیر حسابی هم هیچی آرزو نمیکنم !
آب زنید راه را ، هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
**پانوشت : ساعت ثبت شده یه ساعت جلوئه ! ما هنوز توی سال 89 تشریف داریم !
**بازم پانوشت : سال نود اومد ....!
