متن دفاعیه مان را قرائت می کنیم!
این موضوع که هنوز مغزمان نکته شنیده شده را تجزیه و تحلیل نکرده، جوابمان حاضرست نشان
می دهد که فقط قصد توجیه خودمان را داریم و چه بسا که اساسا متوجه موضوع هم نشده ایم.
مکالمه امروز من و مستخدم آزمایشگاهمان چیزی ازین سبک است:
_آفای...لطفا اون «تی» رو بیار بخش پذیرش رو تمیز کن.
_الان «تی» کشیدم.
_باشه. کثیفه.
_همین پیش پای شما تمیز کردم.
_می دونم. دستت درد نکنه ولی الانم کثیفه. هم لکه هست و هم جای پا.
_خب این مریضا با" پا" اومدن !!!
شما فقط فکر کنید !
گفتم: باشه. به جای بحث کردن، شما فعلا یه «تی» بکش. من الان یه کاغذ می چسبونم
به در و روش می نویسم : « بیماران و مراجعین محترم، لطفا با " سر " وارد شوید! »
خودش هم فهمید که توجیه اش چقدر مسخره و خنده دار بود. ولی بد هم نشد چون مرا به
این فکر واداشت که اکثر توجیهات ما همین قدر مسخره اند ولی خودمان متوجه نیستیم. چرا؟ چون:
فکر نکرده و با سرعت سیصد و هشتاد کلمه در دقیقه دفاعیه ارائه می دهیم که مبادا
غبار "کامل نبودن" به دامان مان بنشیند !!!
شاید آنکه از ما انتقاد می کند دشمن ما نیست، به جای آماده کردن جواب،سکوت کنیم
و بشنویم بد نیست.
ولی به این قضیه فکر کنید که اگر کسی خسته است، دلش گرفته، درگیرست، دعوا کرده، ...
و سراغ شما آمده که کمی حرف بزند، گریه کند، ...آیا گفتن جملاتی ازین دست دوستانه است؟
_میدونستم این جوری می شه.گفته بودم. نگفته بودم؟
_همش تقصیر خودته. اگه ...
_آخه تو کی می خوای یاد بگیری که...
_وای چقدر لوس و ضعیفی بابا...
_حالا چرا آبغوره می گیری . اشکت دم مشکته ها !
_ اینم شد غصه؟ خبر نداری مردم...
و...
بسیاری مسائل که برایشان ناراحت می شویم اصلا ارزش ناراحتی ندارند ولی بهرحال خواه ناخواه
همه ما روزهای بد داریم و دوست خوب کسی ست که در روزهای بد به جای سرزنش و ملامت و
...سکوت کند.شنونده پیگیر و فعالی باشد. کمی همدلی کند و آرامش بدهد و درس زندگی دادن
و راهنمائی کردن را بگذارد برای فرصتی مناسبتر.
به جای جملات بالا می شود گفت:
_آره. سخته. می دونم. ولی مطمئنم همه چی درست می شه.
_ یه روز بد داشتی. بایدم ناراحت باشی ولی فردا روز دیگه ایه.
_اگه دوست داری حرف بزنی، هر چه قدر بخوای وقت دارم.
_می خوای با هم بریم یه جای خوب که هم حرف بزنی و هم یه چیزی بخوریم ؟
و....
اگر سریال لاست (lost ) را ندیده اید توصیه اکید می کنم ببینید . گاهی که یکی از شخصیت ها
خسته و درمانده در ساحل می نشیند، یک نفر از جمع دوستان از راه می رسد و فقط کنارش
می نشیند . همین . و این صحنه ها به نظر من از زیباترین صحنه های فیلم هستند.
نه حرفی . نه نگاهی . فقط «بودن» مهم است.
آره . دوستی همین قدر ساده اس .
تبریک گفتن مناسبت ها سنت خوبی ست ولی آیا فوروارد کردن یک پیام ثابت به همه دوستان هم خوب هست؟
بگذارید صادقانه بگویم، من شخصا از پیام هائی که دوستی می فرستد و می دانم که دوستش برایش فرستاده و آن را هم دوست دوستش و الی آخر ...مطلقا خوشحال نمی شوم که هیچ، کمی هم عصبانی می شوم! هیچ کدام را هم جواب نمی دهم البته!
این نوع تبریک ها مثل این است که ده تا پیراهن سایز 40 بخری و به همه دوستانت از سایز 34 گرفته تا 48، هدیه بدهی!
آدم ها متفاوتند و طبیعی است که نحوه برخورد ما نیز باید متفاوت باشد.
چون این جا تنها مکانی ست که برای اطلاع رسانی دارم ! خواستم به همه دوستانم بگویم:
اگر جواب این جور پیام ها را نمی دهم از بی ادبی یا بی مهری نیست، من چهره دوستم را پشت پیامش نمی بینم ! پشت پیام دوست من چهره های بی شمار دوستان بی شمارش هست و من نمی خواهم بیشتر از این ماشینی شدن را باور کنم. همین و بس.
بعضی می مانند و مدتی آرامش هست و بار از دوشمان برمی دارند ولی بعضی دیگر درست در بدترین اوقات به دلایل رنگارنگ ( ازدواج، تولد فرزند، نقل مکان، انتخاب محل کار دیگر...) ساز رفتن کوک می کنند و این ماجرا آن قدر تکرار شده که هر بار فکر کرده ام: حیف آز آن همه زحمتی که کشیدم و بر باد رفت...! و حتی در روزهای خستگی و بدخلقی ام( که شکر خدا کم هم نبوده!) عهد کرده ام که دیگر وقتم را خرج آموزش هیچ بنی بشری نکنم!
بسیار دیده و شنیده ام آنها که بعد از آزمایشگاه ما رفته و جای دیگر کار کرده اند مورد پذیرش و قبول و اعتماد مدیران آن آزمایشگاه بوده و برای حس مسئولیت و دقت شان ستوده می شوند و حساب شان از دیگران جداست و این البته خوشحالم کرده است.
اما امروز خوشحالی دو چندانم ازین بابت است که یکی از همکارانمان که دو سالی هست با ماست، شیفت دومی را جای دیگری شروع کرده و از دیگر همکارانش در آن جا سر و گردنی بالاترست، هم به جهت نوع برخوردش با بیماران، هم حس مسئولیت و دقت نظرش و نیز نظم و ترتیب کارش. بعد از این دو سال او دیگر یک تازه کار نیست یک مهره اصلی بازی ست و این یعنی من کارم را خوب انجام داده ام .گر چه او خود پتانسیل همه این ویژگی ها را داشته، تلاش کرده و نتیجه گرفته، ولی اگر حتی درصد کمی از مقبولیت او به خاطر شیوه خاص تفکر و کار در محیط ما باشد، همین برایم کافی ست.
برای کسی مثل من که به "ساختن آجر به آجر زندگی" معتقدست نه به "معجزه" ، چه چیز بهتر ازین که ببینم نحوه کار کردن و رفتاری که سعی کرده ام نهادینه اش کنم در فضاهای دیگر هم شکل می گیرد؟
مسئول آزمایشگاهمان (نه فقط از دید من که به تائید اکثریت افراد جامعه آزمایشگاه ) انسان متفاوتی ست و از ابتدا با جدیت و نکته بینی هر ارزشی را جای خود نشانده و من امروز ازین که این موج را گسترده تر می بینم از خودم راضی هستم و دیگر فکر نمی کنم حیف از زحماتم !
می دانم هر کدام از این افراد سر این رشته را نگه می دارند و سنت کار دقیق، مسئولانه و رفتار احترام آمیز و همدلی با بیماران را گسترش می دهند.
من خسته نیستم . پشیمان هم نیستم. افسوس نمی خورم چون چیزی بر باد نرفته. فقط خوشحالم.
درد، یک چیزست: حرف ناگفته !
اگر به جای بهانه جوئی فقط حرف بزنیم و بگوئیم چه چیزی روی اعصابمان سنگینی می کند هم آرام تر می شویم و هم ممکن است کمکی دریافت کنیم و هم مشکل را پیچیده تر نمی کنیم .
بیائید بهانه جو نباشیم . حرف بزنیم .
اولین معلمم خانم کاویان معلم پرمهر اول ابتدائی .
معلم دیگری که به یاد دارم آقای موسوی دبیر هندسه چهارم دبیرستانم تنها کسی که با
ریاضیات آشتی ام داد .
دبیر بی نظیر ادبیات چهارم دبیرستان خانم شریفی با سوژه های انشای خلاقانه اش
استاد ویروس شناسی و راهنمای پایان نامه ام دکتر امین زاده
دبیر شیمی چهارم دبیرستان خانم خاکی که مرا دلبسته متان و اتان و اربیتالها کرد و شاید
همان کیمیاگریش بود که مرا به آزمایشگاه رساند !
اساتید خوشنویسی آقایان رواسانی و غلامی و استاد حیدری و استاد کابلی
استاد تنبک جناب فرهمند
یکی ازمعلمهای زبان انگلیسی زهره سنجانی
معلم های ترکی استانبولی از کشور ترکیه : چنگیز و مجاهد و قدیر
مسئول آزمایشگاهمان جناب دکتر محمد عباسی
مدرس داستان نویسی خانم مهسا محبعلی
و این اواخر جناب کامران محمدی مدرس کارگاه رمان
و خیلی های دیگر که حتما گرامی اند و مجال یاد آوری نیست
روز همگی مبارک
با سپاس و احترام .
متعددی داشته باشیم که اگر یکی از دست رفت ، از پا نیفتیم .
وابسته کردن کل زندگی به یک موضوع یا یک فردخاص ، این خطر را به همراه دارد که با از دست
رفتن آن ، فکر کنیم تنهائیم ، بی انگیزه ایم ،حتی تمام شده ایم ...
اگر حوصله داشتید داستان مرا بخوانید این جا کلیک کنید و اگر نداشتید روی ضربدر بالای صفحه !!
بله ما نامرئی هستیم ! کسی جز خودمان ما را نمی بیند انگار !
نه معلم هستیم که از ده روز قبل از روز معلم ، جشن و سرور شروع شود !
نه پرستاریم که دائم فرشتگان سفیدپوش خطابمان کنند !
نه پزشکیم که در بود و نبود آدمها ، نقش داشته باشیم !
نه کودک هستیم !
.....
با همه اینها :
همکاران خوب آزمایشگاهی : روزتان مبارک و صبرتان برقرار !
*** پارسال هم (سی فروردین )چیزی شبیه این نوشته بودم . اما خوش اخلاق تر !!!
1. اونا اومدن ، خوب نیست ما نریم .
2. اون یه دست لیوان واسه ما آورد ، من چرا باید صد تومن پول کادو بدم ؟
3. فقط همینو می خوای ببری ؟ وای زشته !
4. من با این لباس بیام ؟ اونا همه شون مارک دار می پوشن !
5 . فقط همین دو جور غذا ؟ اون ده مدل غذا چیده بود !
....
در حیطه دوستی های حقیقی یک فنجان چای همراه شیرینی صحبت و دیدار کافی ست .
ولی در روابط استوار بر پایه رفع تکلیف و انجام وظیفه ، بره کشان که هیچ ، خودکشان !!!
هم کم است .
متاسفانه ما با این تعارف و تکلیف ها ، مهربانی و مهمان نوازی و دوستی و انسانیت مان
را ثابت نمی کنیم . ما فقط نشان می دهیم که شجاعت به میل و دل خود زندگی کردن
را نداریم و متر و ملاک مان برای درست بودن کارهایمان، قضاوت و تائید دیگران است .
و در یک جمله : دیگران فرمان هدایت زندگی ما را در دست گرفته اند .
سفره های رنگین ، کادوهای چشمگیر ، ...وقتی از ته دل نیست و فقط برای ساکت نگه
داشتن فامیل و دوستان است ، نه خودمان را راضی می کند و نه طرف مقابل را .
ای کاش در این روزگار ( به زعم من تلخ تر از زهر ) ، حرف و حکایت و نمایش را کنار بگذاریم
و با سادگی و آرامش و رها از همه بندها ، گاهی دور هم جمع شویم و غبار روزگار را
از دل هم پاک کنیم . کاش !
1. این جا ایران است با شرایط ناخوشایند و حتی غیرقابل تحملش . اگر دل ترک کردنش را ندارم
بهترست با شکایت و نق زدن روزگارم را از آنچه برایم ساخته اند تلخ تر نکنم !
2. این جا تهران است با ترافیک وحشتناک و هوای آلوده و مردم عصبی و اخمو و بدخلق ! یا بروم
و در یک روستای کوچک زندگی کنم یا ساکت باشم و بس !
3. آزمایشگاه محل کارست با دغدغه ها و تنش های دائمی . اگر پذیرفته ام که حرفه ام این است
باید سختی ها و ناملایماتش را هم بپذیرم . همین !
4.من " خارق العاده " نیستم . پس اگر جائی به قدر انتظارم خوب عمل نکردم ، خودم را ملامت
( یا حتی بدتر محاکمه !! ) نکنم .
5. دیگران هم "خارق العاده " نیستند . پس از دلخور شدن های مکرر و توقعات بیجا دست بردارم.
6.رابطه از هر نوعش ، حد و حدود دارد . بی شک !
7.همه حق دارند هر نظری در باره من داشته باشند ولی من هم حق دارم اهمیت ندهم !
8.گاهی بین درون و برون همه ما ورطه هولناکی هست .
9.گفتگو در رفع برخی مشکلات نه تنها راه گشا نیست ، دردسرساز هم هست .
10 . گاهی پافشاری بر اثبات چیزی نتیجه عکس می دهد .
.....
خیلی چیزهای دیگر هم هست که باید یادم بماند ، اما همین ها را هم بخاطر سپردن
سخت است . خیلی سخت .
فرصتهای سالی که گذشت و حس شیرین بدست آوردن همانقدر فرصت در سال جدید !!
امیدوارم امسال طوری زمانمان را مدیریت کنیم که تحویل سال بعد دو حس خوشایند را تجربه کنیم
حس رضایت از آنچه پشت سر گذاشته ایم و حس امید به داشتن فرصتی نو !
حسمان هر چه که هست بهترست فعلا از راه رسیدن عید دوست داشتنی مان "نوروز " را قدر
بدانیم و حسرت و افسوس را کنار بگذاریم و خوشدل باشیم .
سال نو ، نوروز زیبا بر همگی شما مبارک .
" تو همیشه (اینجوری ) هستی " ، مثلا همیشه تاخیر داری ، همیشه دروغ می گی ،
همیشه شلخته ای ، عصبانی ، بی توجه ، وووو..... آیا اصلا به این فکر می کنیم که
عادت گفتاری ما که سندیتی ندارد ، تا چه حد می تواند موجب آزار طرف مقابلمان شود ؟
آیا فکر می کنیم او چه حس بدی به خودش پیدا می کند وقتی فکر می کند "همیشه "
اعمالش ایراد دارد ؟
آیا بهتر نیست به جای واژه بیرحمانه "همیشه " بگوئیم "گاهی " ؟
بی حاصل ، فقط روح را خسته و فرسوده می کند و بس .
آنکه ترا می شناسد و باورت دارد ، نیاز به توضیح و توجیه ات ندارد و آنکه نه ، هر چه تلاش کنی
کمتر نتیجه می گیری .
اساسا آیا نیازی هست که همه ما را بپذیرند یا دوست بدارند ؟ آیا مقبول همگان بودن ، حسن
است ؟
مدتهاست ضرورتی برای اثبات حقانیت خودم نمی بینم . هم به این دلیل که احتمالا همیشه
حق با من نیست و هم به این دلیل مهم تر که این موضوع اهمیت چندانی برایم ندارد .
* بیتی از حافظ
پیشرونده است و ثابت ، یا خط زیگزاگ که نشان فراز و نشیب رابطه است .
ولی حالا فکر میکنم در نگاه من جای "فاصله " خالی بوده . در واقع الان بنظرم می رسد
رابطه بیشتر شبیه علائم مورس است ، فقط به جای نقطه و خط ، می شود :
نقطه - فاصله - نقطه ....
و در واقع شاید بدون فاصله ها ، نقطه ها بی معنا می شوند و آن فاصله ها برای رمزگشایی
روابط ما ضروری هستند .
"چرا یا کجا"یش را پرسیده بودند . مدتی گذشته و درین مدت ، دوره اول"کارگاه رمان " هم
تمام شده و بنظرم بهترین زمان برای جواب دادن به آن سوالهاست .
اما قبل از آن ، سوالم این است : ما چرا داستان می نویسیم ؟
آیا می نویسیم تا آنچه در اعماق وجودمان داریم ، به سطح بیاوریم و روایت کنیم و رها شویم؟
آیا می نویسیم که به دیگران بگوئیم من دنیا و زندگی را اینطور می بینم ؟
یا به قول نویسنده ای - می خواهیم با نوشتن ، مثل شهرزاد ، سرنوشتمان را تغییر دهیم ؟
شهرزاد تسلیم نشد ، موعظه و نصیحت آغاز نکرد ، به فکر انتقام گرفتن نیفتاد .
او فقط از سحر و جادوی کلام استفاده کرد و تقدیر خود و دیگران را تغییر داد .
یا همه اینها هست و چیزی بیش از اینها ؟
ادبیات دنیای شگفت انگیزی ست .
با هر رمانی که میخوانیم همراه قهرمان داستان ، وارد فضائی جدید می شویم و در تجربیاتی
سهیم می شویم که گرچه متعلق به ما نبوده ولی انگار دیگر برایمان غریبه نیست .
نوشتن هم مثل هر هنر دیگری گرچه خلاقیت و استعداد می خواهد ، ولی باز مثل همه آنها
بی نیاز از آموزش نیست .
نقش کارگاه های داستان و رمان این است که راه ناشناخته ای را به ما بشناسانند یا راه
آشنا ولی ناهمواری را ، برایمان کمی هموار کنند.
ضمن اینکه حضور در فضائی که دیگرانی را می بینی که ادبیات را دوست دارند و فارغ از
دغدغه های روزمره ، کنار تو نشسته اند ، خالی از لطف نیست .
اگر دچار این توهم نباشیم که با چند نشست قرارست شاهکاری خلق کنیم ، ممکن است
بتوانیم گهگاه دستی هم به قلم ببریم ، گرچه که اگر این هم میسر نشد ، شک ندارم
کمترین دستاوردمان این است که خواننده های دقیق تر و نکته بین تری خواهیم شد
و قطعا لذت بیشتری از مطالعه می بریم .
البته مهمترین اتفاق از نظر من ایجاد تفکرست . چیزی که همه مان بشدت دچار کمبودش
هستیم ولی نمی دانیم یا نمی خواهیم باور کنیم . تفکری که ذهن را فعال می کند و
از آن پس به ماجراها ، صحنه ها و گفتگوها ، نگاه متفاوتی خواهیم داشت .
البته تجربه شخصی من از کارگاه رمان ، فراتر از اینهاست و آنقدر برایم ارزشمندست که
اگر در موردش حرف نمی زدم قطعا هیچ معنائی جز کم لطفی و ناسپاسی نداشت .
گذشته از آنچه در حوزه ادبیات به طور عام و رمان نویسی به صورت خاص در این ایام آموختم،
نگاه جدیدی به پیرامونم پیدا کردم ، زاویه دیدم عوض شد ، روایت دیگری از زندگی در ذهنم
ساختم و از درگیر شدن با مسائل حقیر روزمره که بسیار آزارم می داد دست برداشتم و
به جای سکونت در موقعیتهای قبلی ، ساکن سرزمین داستان شدم !
جدا چه چیزی بهتر و مهمتر از اینکه قبل از ساختن دنیای داستانمان ، دنیای ذهن خودمان
را بسازیم ؟ شاید به همین دلیل بود که اولین چیزی که جناب محمدی به ما گفتند این بود :
" هیچ آدم کوچکی هرگز نمی تواند نویسنده بزرگی شود ".
برای این نوشته دو دلیل مهم دارم :
اولی که البته مهمتر هم هست ، سپاسگزاری از جناب محمدی است بخاطر همه آنچه
از ایشان یاد گرفتم (البته در حد توانم )و برای همراهی و توجه و جدیتشان .
دوم اینکه بگویم اگر ادبیات ، داستان ، رمان ، برایتان مهم یا لااقل جالب است از فرصت
حضور در این کارگاه استفاده کنید .
" جهان نه از اتمها ، که از داستانها ساخته شده است "
*موریل روکایزر
بهتر کیست و بدتر کدام است ؟!
موضوع این است که اگر فکر می کنیم "خود " جدیدمان بهتر ، کاملتر و تواناتر از "خود "
قبلی ست ، آیا نیازی به انکار چهره های قدیمی مان هست ؟ آیا ضرورتی هست که
با اصرار بگوئیم : "من همیشه همین بودم" ؟ و آیا اصلا همیشه ثابت و یکسان بودن افتخار
و یا هنر ست که سعی در اثباتش داریم ؟
اگر فکر می کنیم امروز به تصویر مقبول تری از "خود " رسیده ایم ، اتفاقا پیمودن مسیر تغییر که
راه سختی است ، نشانه قدرت ماست نه ضعف و حقارتمان .
چه اشکالی دارد بپذیریم دیروز "آن " بودیم و امروز "این " هستیم ؟
و حتی فراموش نکنیم هیچکس ، کاملا عوض نمی شود و همیشه ردپائی از گذشته ها و آنچه
بوده ایم در وجود ما باقی ست ...
چهره های گذشته ام را من با خود حمل می کنم
چون درختی که حلقه های سالهایش را
حاصل جمع آن ها یعنی "من "
آینه فقط آخرین چهره ام را می بیند
من همه چهره های گذشته ام را
با خود دارم
"توماس ترانسترومر "
درست چهل روزست که چیزی ننوشته ام .
امروز دلم خواست چیزی بنویسم ، زیباتر و مناسب تر از این نوشته فروغ چیزی به ذهنم نرسید :
"ذهنم مغشوش است و دلم گرفته و از تماشاچی
بودن دیگر خسته شدهام... میدانی؟
خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم
خط افتاده و میان دو ابرویم دو چین بزرگ نشسته.
خوشحالم که دیگر خیالباف و
رویایی نیستم...
بدیهای
من، به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبیهای بیحاصل است.
میخواهم به اعماق برسم. در آنجایی که دانهها سبز میشوند و ریشهها به
هم میرسند ...
میخواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همهی
شاخههای درختان آویزان کنم..."*
*بخشی از نامه اش به ابراهیم گلستان
میخواستن پرواز کنن و اصلا هم کوتاه نیومدن و ...اما حالا که متاسفانه دیگه بچه نیستم
دیگه نه تنها واسم جالب نیستن بلکه بنظرم آدمای خرابکاری بودن !
نتیجه کارشون اینه که همه دارن میپرن و میرن و ما هی تنها و تنهاتر میشیم . اگه هواپیما نبود
همه مجبور بودن بمونن ! و نمیتونستن تا به بن بست رسیدن فرار کنن و برن و خلاص !
من نه از پرواز و هواپیما خوشم میاد ، نه از برادران رایت و این شاهکار مزاحمشون ، نه از فرودگاه
و نه پاسپورت و نه ویزا ! حتی ازین خیابون منوچهری با اونهمه چمدونای رنگارنگش هم بیزارم .
**شایدم کلا با سفر و جاده و بیرحمیهاش هم مشکل دارم
آره . من اینجوریم چون خودم دل رفتن ازین مرز و بومی که دیگه گهری هم واسش نمونده ،ندارم .
با اینکه میدونم هوا بس ناجوانمردانه سردست ، ولی موندم ...همیشه فکر میکنم سفارت همه
کشورا شبیه غارهائی هستن که آدمارو میخورن! عین قلعه جادو !!
با این حال به خداحافظی عادت کردم ، چونکه خیلی انجامش دادم ...به انتظار عادت کردم چون
چاره دیگه ای ندارم ...به دوری عادت کردم چون مدتهاس باهاش دست به گریبانم ...به امید
عادت کردم که اگر نمیکردم الان اینجا نبودم ...اما و اما !!! : به جای خالی عادت نکردم و نمیکنم
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق میدهد
با دردی که فصل را نمیشناسد
با خونی که بند نمیآید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال میکند
دلم شاخهی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است...
شعر از: غلامرضا بروسان**
این ادای احترامی بود به شاعر عزیزمان "بروسان" که دیروز در جاده مشهد ، غول جاده
جان خودش ، همسرش ، دخترش را گرفت و... پسرش را تنها گذاشت .
روحش شاد ...جایش خالی ...
موقع سوار شدن یکی از عموهام ، بچه هارو میشمرد!!!! یعنی هیچکدوم از پدر و مادرا فقط دنبال
بچه های خودشون نبودن ، مهم این بود که همه هستیم و کسی جا نمونده ، کسی دست بچه
خودشو نمیگرفت ببره سوار کنه ، همه با هم بودیم . گاهی که ما میرفتیم شیراز خونه پدربزرگ
مادری ام، دخترعموم که همبازی من بود هم با ما میومد و مادربزرگم و خاله هام همونجوری باهاش
رفتارمیکردن که با من و خواهرم . اگه حس متفاوتی هم بود ( که حتما بود ) متوجهش نمیشدیم .
دختر من ، پسر تو ، واژه های رایجی نبود ، بیشتر میشنیدی که میگن : بچه ها !
عمو ، یه جورائی پدر بود و خاله کمی از مادر نداشت .
دوستیا هم همینجور بود . دوستای پدرم جوری از دیدن ما ذوق میکردن که غربتی حس نمیکردیم.
اونروزا " حلقه محبت " بازتر بود انگار و آدما زیاد گرفتار " خویش " نبودن . دلاشون شاید بزرگتر بود
و واسه آدمای بیشتری جا داشت .
از روزگار قبیله ها زمان زیادی میگذره ،حتی قوم و خویش و فامیل هم دیگه رنگ و بوی سابقو نداره
کلا ، آدما اینروزا بیشتر درگیر همون چند نفری هستن که بهشون میگن " خانواده " . همونائی
که با هم زیر یه سقف زندگی میکنن و " اصل " زندگی واسشون همونه ، برای همونا نگرانن و
به همونا فکر میکنن و فرصت بیش ازین رو ندارن چون بقیه " فرع " هستن.
فاصله ها روزبروز بیشتر میشه و آدما تنهاتر . هرکس توی جمع خانواده اس مهمه و دیگران
صرفا " دیگران " هستن و روابط تا همونجا که لازمه ! عمق داره و نه بیشتر .
با خیلیا خاطره ها داریم و دوستیها و حرفها و ...ولی اینا هیچکدوم برامون مسئولیت و توجه
خاصی ایجاد نمیکنه . چرا ؟ چون اینا خانواده مون نیستن ! مال ما نیستن ، غریبه ان خلاصه.
یه سری آدمای"گذرا " هستن که باشن یا نباشن اهمیتی نمیدیم . ماها اینروزا " خود محور"
شدیم و اگه خیلی بامعرفت باشیم "خانواده محور " و بیخیال آدمای خارج چاردیواریمون .
سهراب سالها پیش گفته بود : یاد من باشد تنها هستم ! واقعا باید یادمون باشه انگار .
میگویند دنیا کوچک شده است
و استوا در آینده ای نزدیک
همسایه خونگرم قطب خواهد شد
نه همسفر خوشباور
دنیا هرگز کوچک نمیشود
ما کوچک شده ایم
آنقدر کوچک که دیگر
هیچ " گم کرده ای" نداریم
دلخوشیم که در نیمه تاریک دنیا
کسی ما را گم کرده است
و دارد در به در دنبالمان میگردد
کسی که زنگ در را
همیشه بعد از هجرت ما
به صدا درخواهد آورد .
" عباس صفاری "
ورزشی اینهمه مهم شده که همه جا یا ازش مینویسن یا در موردش حرف میزنن ؟
شاید ما مردم خیلی مبادی آدابی هستیم و طاقت هیچ حرف و حرکت ناشایستی رو نداریم ؟!
اگه اینجوره ، چرا توی هر صحنه تصادف و هر صف و ...ملت دارن همدیگه رو به فحش میبندن ؟
شایدم کلا آدمای حساس و موشکافی هستیم و تموم مسائل واسمون مهمه ؟ واقعا ؟ پس
چرا نمیپرسیم وضعیت دریاچه ارومیه چی شد ؟ سی و سه پل به کجا رسید ؟ اصلا تکلیف
پولامون که خوردن و رفتن چی میشه ؟ !!
چرا کسی نگران اینهمه "حرکات غیر انسانی " نیست و همه گیر دادن به "حرکات غیر ورزشی "؟
واقعا الان ما درد و مشکل مهمتری از شوخی بجا یا نابجای دو فوتبالیست نداریم ؟
بدمون بیاد یا نه ، ما ملت خاله زنکی هستیم که دائم دنبال حرفای حقیریم واسه سرگرمی .
این بحثامون نه جنبه فرهنگی داره و نه اجتماعی ، فقط بلد نیستیم حرفای مهمتری بزنیم
و توی این هیاهو ، یه عده ای ، خوشحال و خندان از "بازی دادن " ما، دارن کشور رو میذارن
روی کولشون و در میرن !!! خداوکیلی اینقدر خجسته و سرخوش هستیم که لنگه نداریم !!!
میدونین چیه ؟ با تبریک گفتن تولد کوروش کبیر ، ما "کبیر " نمیشیم . با سخنرانیای تکراریمون
در مورد پیشینه تاریخی و قدمت فرهنگی و...متمدن و فرهیخته نمیشیم . چنگ انداختن به
گذشته بیفایده س .شایدم بسکه "حال" مون تو خالیه چسبیدیم به "گذشته "مون.
اینکه چی بودیم ، البته مهمه . ولی اینکه چی هستیم بسیار مهمتره !
بیخود نیس که میگن : گیرم پدر تو بود فاضل ، از فضل پدر ترا چه حاصل ؟ !!!
اگه روز و روزگارمون با همین کیفیت پیش بره ، تصور من یکی ، از آینده ایران اینه :
کشوری بدون درخت و جنگل ، با یه دریای کثیف و آلوده ، آسمون دودآلود ، دریاچه های خشک
بناهای باستانی فروریخته ، ثروت به تاراج رفته و در یک کلام " بی هویت " !!! که مردمش
نشستن دور هم و تخمه میشکنن و از خاطراتشون میگن و هنووووووز دارن میگن : میدونین
ما کی بودیم ؟!!!! البته کسی حرفاشونو باور نمیکنه !چون ماجراشون شبیه یه افسانه س .
افتخار به بزرگانمون خوبه ولی ایکاش جوری زندگی میکردیم که اونا هم به ما افتخار کنن !
فکر میکنین همین کوروش عزیز که هرجا کم میاریم متوسل میشیم بهش ، الان آسوده خوابیده ؟
بنظرتون فردوسی که گفته : دریغ است ایران که ویران شود ، کنام پلنگان و شیران شود
اگه میدید دچار چه ویرانی هویتی و رفتاری و ...ای شده ایم بازم اینهمه به ایرانی بودنش
مینازید ؟ آیا برای سعدی و حافظ و ...هموطن ملت بیخیال و بی تفاوتی مثه ما بودن افتخاره ؟ا
بهتره قبل ازینکه خیلی دیر بشه ، بخودمون بیایم و یه کم بزرگ فکر کنیم وارد بازیای حقیر نشیم ...
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
نویسنده ایه که کارگاه اول رو اداره میکنه جوونه و اکثر شرکت کننده ها هم زیر 35 سال.
اینجا همه چی آزاده ! دیر بیای، زود بری، موبایلت زنگ بزنه ، لم بدی توی مبل سالن ، بخندی
شوخی کنی ، پاتو دراز کنی ، هر جور دلت خواست نظر بدی ، اگه کسی بیش از حد طولانی
حرف زد بگی : بسه دیگه بابا ! نوبت مائه ! اگه گرسنته هم داستان گوش بدی و هم بیسکویت
بخوری ، بعدم بطری آبو سر بکشی ! یعنی یه فضای بی چارچوب و کاملا دلبخواه و سرخوش !
کلاس برنامه خاصی نداره و در لحظه تصمیم میگیریم امروز چی کنیم ؟!
نویسنده کارگاه دوم ، میانساله و شرکت کننده ها هم اکثرا بالای 35 سال. کلاس کاملا
جدی و رسمیه . موبایلا خاموش ! سکوت . هیسسسسس! اگه حرفی داری به نوبت ،
موقع نقد ، مودب.برنامه کلاس مشخصه و هر هفته موظفی یه چیزائی رو حتما بخونی ،
یا فیلمی رو ببینی یا چیزی بنویسی...
میبینین ؟ تفاوت نسلا توی همین فضاهای کوچیک هم کاملا مشهوده ! توی کارگاه اول
نسل جدیدترن با بیخیالیا و راحتیا و بی قید و بندیاشون ، شادترن و جسورتر ...
آدمای کارگاه دوم نسل قدیمترن با سختگیریا و حد و مرزا و جدیتاشون ...کدومش بهتره ؟
نمیدونم . من خودم آدم سختگیر و منظمی هستم ولی واقعیت اینه که کارگاه دوم
میتونه گاهی کسلم کنه ! و کارگاه اول برعکس ، حالمو بهتر میکنه .
( واقعا آدم گاهی دلش " خر تو خری "! میخواد آخه !!!!)
آیا واقعا لازمه همه چی سرجاش باشه ؟ آیا خط کشی شده و کلیشه ای بودن خوبه ؟
نمیدونم !
کتابای نقاشی رو که بچه بودیم رنگ میکردیم یادتونه ؟ من همیشه مواظب بودم از خطها
خارج نشم ! بعدا که از همونا واسه برادرم میخریدیم، میدیدم که اصلا اهمیت نمیده که
حدود رنگ آمیزی درسته یا نه ؟! هی میگفتم : نه ! نباید از خط بری بیرون ! دقت کن !
اونم میگفت : چیه مگه ؟ خب خوشگل شد !!
حتی بعدا کنار میمون توی کتاب نقاشی، یه موز میکشید! و میگفت اینو گذاشتم بخوره !
یا کنار انار کتاب ، درخت میکشید و خلاصه قالب کتابو میشکست و خیلیم بیشتر لذت میبرد!
بهرحال با این خلاقیت یه کتاب نقاشی متفاوت داشت که تکرار کتاب من و خیلیا نبود !
آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسرده ای
وان نفسی که بی خودی ، دی چو بهــــــار آیدت
***پا نوشت :
البته هنوز نمیدونم ، ولی شاید حال و هوائی بین این دو کارگاه رو ترجیح بدم !! .
از ده روز دیگه کارگاه سوم !! شروع میشه ، شاید اونی باشه که میخوام !
از همه اینا که بگذریم هر کدومشون بنوعی خوشایندن و لازم ....
چرا آخر کتاب "بازی آخر بانو " رو اونجوری جمعش کردین ؟ خانم سلیمانی گفت : من بارها کتابو
فرستادم ا.ر.شاد و هر بار سعی کردم با حذف و اضافه مجوزشو بگیرم و نشد ، نهایتا آخرشو
عوض کردم چون میخواستم حتما کتاب چاپ بشه ، میدونستم که ممکنه هرگز موقعیت چاپ
نسخه واقعی رو پیدا نکنم و برام مهم بود که این بار رو از روی شونه ام بردارم ، چون وقتی
خاطره و یا مسئله ای خیلی آزاردهنده اس ، تا ننویسیمش و از ذهنمون نکشیمش بیرون ،
خلاص نمیشیم ! و هی خودشو به رخمون میکشه ....
اینارو گفتم که بگم ، سالهاست هر وقت از کارم و شرایطش و نامردیاش ، خیلی دلخورم
یاد خاطره ای میفتم که ناراحتترم میکنه و امروز فکر کردم بد نیست بنویسمش ، شاید
دست از سرم برداره ! و اگه نه ...بهرحال خاطره اس ...
درسم که تموم شد توی دانشگاه خودمون مشغول کار شدم . ماها ، مربی کارای عملی
بودیم و طبیعتا مدام باید مطالعه میکردیم که بتونیم جواب سوالای دانشجوا رو بدیم و این
موجب میشد اطلاعاتمون "به روز " باشه که خودش حسن بزرگی واسه این کار بود .
تا اینکه یه روز همکارا جمع شدن که : ما از همه جا کمتر حقوق میگیریم و بریم اعتراض کنیم
( منم که همیشه انگار دنبال شهادتم ! خودمو خط اول هر جبهه جنگی می چپونم )، رفتیم
و من گفتم "شما ، حق مارو نمیدین و ما کارمون زیاده و ...................."
جناب رئیس گفت : "تو ، دانشجو که بودی هر روز یه بامبول درست میکردی میومدی اینجا
اعتراض ! گفتم تحصیلت تموم شد خلاص شدم ، حالا ، بدتر شد ! باشه ، رسیدگی میکنم
و خبر میدم ."
مدتی بعد ، فردای عیدی ، چیزی ، بود که یکی از بچه های یه بخش دیگه زنگ زد که
بدوین بیاین اتاق ما ، شله زرد بخورین ! ما هم تیلیک تیلیک ، رفتیم و عده زیاد بود منم
پریدم نشستم روی کابینت ( عادتمه البته !! ) که یهو ( یه یهو میگم و یه یهو میشنوین )
رئیس جان درو باز کرد و اومد تو و تا منو دید گفت :به به ! خانم الفت ، تو که میای توی
دفتر منو و سینه سپر میکنی و حقتو میخوای و میگی کارتون زیاده ، منظورت همین آش
خوردنتونه ؟!!"
من که تازه فرود اومده بودم ! :آقای دکتر ! یعنی ما چون نیمساعت نشستیم ، بیکاریم
و اگه حقمون بخوایم گناهه ؟ تازه مگه تقصیر ماست که ترم تابستون کلاسا کم میشه؟
نه ! ولی اعتراضتون بیجاست ،حقوقتون همینه که هست هر کی ناراحته بره !
باشه ، من میرم !! .
خود دانی ! ...
( این بماند که همه معترضین سکوت کردن - مثه همیشه و مثه همه معترضین !!!)
همون روز ، همون ساعت ! استعفامو نوشتم و فرستادم ! هر چی همکارام ، استادام
گفتن بابا بیخیال ، این اخلاقشه ، هر روز گیر میده به یکی و بعدش یادش میره ...
من مرغم یه پا داشت و گفتم : "نع ! حرفش غیر منطقی بود ، باهام بد برخورد کرد "
نامه من چند روز رفت پائین و بیجواب اومد بالا ! قدیمیترا میگفتن وقتی نامه رو جواب
نمیده یعنی بی سر و صدا برش دار !!! ولی نه ! من آدم نشدم ! رفتم پشت در اتاقش
اینقدر ایستادم که ...رفتم تو : دکتر ! چرا جواب نامه منو نمیدین ؟
فکر کردم چند روز بگذره عقلت میاد سر جاش ولی کو ؟ تازه اومده پشت در نشسته !
لابد فردا هم اعتصاب غذا و پس فردا هم خودسوزی ! بچه ! انگار بابات تا حالا دعوات
نکرده ، خیلی لوس شدی ! ( و اینو خدائیش راست میگفت ، وای که چه لوسم !!!)
حالا که بنظر شما من پول میگیرم و آش میخورم! و بیکارم خب میرم! .
حالا یه فکری واسه حقوقاتون میکنم
الان دیگه بحث حقوق نیست ، بمن توهین شده !
کلی نصیحتم کرد که کجا میخوای بری ؟ اینجا محیط علمیه ، همیشه میخونی ،
یاد میدی ، یاد میگیری ، بری گوشه یه بیمارستان و فسیل بشی خوبه ؟
...................................................................................................
آخرش ، باز گفتم نامه مو امضا کنین ، میرم
برو ! از الان دارم میبینم که پشیمونی ! لااقل اونموقع هم همینقدر شجاع باش و
بیا بمن بگو راست میگفتی !!!
آره ...حوصله و وقت ندارم ، وگرنه میومدم و بهت میگفتم که راست میگفتی و من دختر
کله شق و زبون دراز و احمقی بودم که چند سال بعد دیدم که همکارام با بورسیه
دانشگاه ، کارشناس ارشد شدن ، دکتر شدن ، phd گرفتن ! و من هنوووووووز
درگیر مسائل کارم هستم و توانی هم واسه اعتراض و جنگ و استعفا واسم نمونده !
و الان میدونم که من همیشه با عصبانیت و عجله و بیفکرانه ، گند زدم به همه چی !
اونچه گاهی اسمشو شهامت و صداقت میذاشتم ، حماقت بوده وبس !
من هرگز یاد نگرفتم "سبک - سنگین" کنم ، "دو دو تا چار تا" رو نفهمیدم و قبول نکردم
که گاهی زمان و صبر و سکوت ، بهترین چاره ها هستن . همیشه عین گروه " تخریب
و امحا "!!! ( که میرن روی مین) ، خودمو منفجر کردم ! فکر کردم تکلیف هر چیزی باید
در پنج دقیقه معلوم شه ! و اگه یه کم صبر کنم ، میمیرم !
البته ، هیچی صد در صد نیست و حتما اون کار هم گرفتاریای خودشو داشت ولی
نکته مهم اینه که لازم نیست پرونده هر ماجرائی ، فورا و بدون بررسی بسته بشه
میشه صبر کرد ، زمان داد ، فکر کرد و در کل : میشه عاقل بود !!!
گفتی که به صبـــــر کار تو نیـــک شود
با صبر ، تو دانی که دلی باید و نیست !
و اینا کابوسن ؟ و نمیفهمه که اگه کابوسه چرا بیدار نمیشه و همینطور چسبیده به این
کابوس و نگرانه که کم کم بهش عادت کنه ؟!
چرا شادیامون تصنعیه و از ته دل خوش نیستیم ؟ ظرف زندگی ما آدما به هر اندازه که هست
( دیگ ، قابلمه ، کاسه ، لیوان ! ) اونقدر کدر و گل آلوده که هر خوراک خوشمزه ای هم که
میریزیم توش ، طعم و عطرشو از دست میده .
چرا اینروزا پای حرف هر کی میشینی از شجریان گرفته تا دولت آبادی یا هر نویسنده ، شاعر
روزنامه نگار ، خطاط ، نقاش ... رگه های خستگی و دلشکستگی و زخم خوردگی رو حس
میکنی ؟
چرا اینروزا ، خبر بد اینقدر زیاده که حتی اگه چشاتو ببندی و گوشاتو بگیری ، اخبار مثه یه بخار
مسموم خودشونو وارد فضای زندگیت میکنن و حالتو میگیرن ؟
چرا مصرف داروهای ضد افسردگی زیاد شده ؟
چرا اینروزا سرمایه های اقتصادی و فرهنگی و ...دارن محو میشن و ما فقط در موردش جوک
میسازیم و بس ؟!
نه ! اشتباه نکنین ! من واسه شکایت و ناله و اعتراض نیومدم . نوحه نمیخونم و ضجه نمیزنم !
دشمن شادی و هوادار غصه هم نیستم بلکه برعکس ،به گواهی تاریخ و به شهادت مدارک
موجود ! ( عکسام و اونائی که خیلی وقته منو میشناسن ) ،روزی روزگاری یه لب بودم
و هزار خنده !! ...نیشم تا بنا گوش باز بود و حتی گاهی دوستان واسه صرفه جوئی در
هزینه ها ! منو به جای ده تا مهمون دعوت میکردن چون کاربری مفید داشتم ! و به جای
بقیه شیطنت میکردم و هیاهو راه مینداختم ! ( هنوزم پایه هستم البته !!)
بله ، دیفالت ! من اساسا شادیه ، نه غم !!!!
ولی خب چه کنم که : " روزگاریست که دل چهره مقصود ندید" ...
اما با همه اینا واقعیت اینه که : "باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز" ...
اگه هم اینروزا حضورم کمرنگ شده واسه اینه که در بدر دارم سعی میکنم شقایق پیدا کنم
واسه زندگی کردن ! آخه سهراب گفته :
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...!
....آره ، گرفتارم ...دنبال شقایق میگردم !
.......
مطمئن باش
برای ناسزا نیامده ام
برای اینکه ترا
به طناب غضبهایم آونگ کنم
نیامده ام
آمده ام از تو تشکر کنم
به خاطر گلهای اندوهی که در تنم کاشته ای
برای تشکر آمده ام
از فصلهای اشک ریزان
شبهای دراز اندوهم
و همه ورقهای زردی که به عرصه زندگیم نثار کردی
که اگر نبودی
نه لذت نوشتن بر ورقهای زرد را میاموختم
نه لذت اندیشیدن به رنگ زرد را ...
سال دوم هم رد شدم ! مدیر دبیرستانمون از اعضای انجمن ح.ج.ت.ی.ه بود و بسیار از من
شاکی و پرونده ای واسم ساخته بود که همه درها رو ببنده . ناامید شده بودم ، انگیزه
نداشتم و نمیخواستم باز امتحان بدم ، این بود که کل کتابا و جزوه ها و ...رو جمع کردم
گذاشتم توی کارتن و بردم انباری و در کمال ناباوری پدرم ، اسممو نوشتم کلاس خیاطی!
پدرم ساعتها واسم حرف زد گفت که: حیفه ، پشیمون میشی ، با کی داری لج میکنی جز
خودت ؟تو دختر ضعیفی نیستی ، جا نزن ، عقب نشینی کار ترسوهاس ، زندگی همش مبارزه
با سختیاس و.......و از کلی شعر و حکایت و ...اندر فواید قوی و مبارز بودن کمک گرفت !
و نهایتا هم (مثه همون اول ابتدائی که نمیخواستم برم مدرسه ! ) پای خواهرم رو که اونروزا
دانشجوی دندونپزشکی بود کشید وسط ! که اون دکتر میشه و ..(میدونست من حسودم !!!)
بعدش نوبت حرفای خواهرم بود و بعد اصرارای مادرم بهرحال بخاطر اونا بازم خوندم و پدرم هم
هر روز شال و کلاه میکرد و از کرج میومد تهرون که بره سازمان سنجش دنبال کار من!! ...
هم کلاس خیاطی میرفتم و هم درس میخوندم مثلا !
میدوختم ، میشکافتم ، گلدوزی ، ...امتحان خیاطی هم دادم ، بلوز یقه امریکائی و دامن
شش ترک و روز بعدش کت آستردار با جیب درب دار ! قبول شدم و دیپلم خیاطی گرفتم
ولی بازم (برای بار سوم ) از تحقیقات رد شدم !
درست زمانیکه با یه برشکار حرفه ای که طراح لباس بود حرف زده بودم که برم خیاطی رو
تکمیل کنم ، جواب دانشگاه آزاد اومد و من قبول شدم و بالاخره خیال پدرم راحت شد .
بعد از اون گهگاه خیاطی میکردم هنوز ، ولی کم و کم تر ...تا همین چند سال اخیر که
نه وقتشو دارم و نه حالشو .
چند روز قبل کمد رو مرتب میکردم سبد وسایل خیاطیمو درآوردم (اونائی که خیاطی بلدن
میدونن از چی حرف میزنم ) اشل و صابون خیاطی و رولت و کاربن و ... اووووه ! کلی
خاطره برام زنده شد ...آخرش چشمم افتاد به جاسوزنی محبوبم که خیییییییییییییییلی
دوسش داشتم ، دیدم پارچه روش پوسیده و خاک اره های توش ریخته توی سبد !
گاهی لازم نیست اتفاق خاصی بیفته که بفهمی عمرت چقدر سریع و پرهیاهو و پرماجرا
گذشته . آره ، حکایت ساده ایه ! اشیا با سکوتشون هم میتونن با آدم حرف بزنن !
من دیگه اون "دختر بیست ساله ناامید قیچی بدست " نیستم که کاغذ الگو رو پهن میکرد
روی میز ناهارخوری و هی الگوی دامن و شلوار و ...میکشید و سنگینی نگاه دلسوز و
نگران پدر و مادر و خواهرش رو پشت سرش حس میکرد !
اینو خودم نمیگم ، اینو همین پنج تاسامورائی میگن که دستاشونو دادن بهمدیگه و بالشتک
سوزنای منو سالهای سال واسم نگه داشتن که امروز یادم بیارن که من جا نزدم و ناامید
نشدم و هرگز نذاشتم کسی همه درها رو روی من ببنده ! هیچکس !

غریب و غریبه اس . گاهی حس میکنی به فضای اطرافت هیچ ربطی نداری ! گاهی حس
میکنی زیادی هستی ! و این گاهی ها که زیاد شد ، از خودت میپرسی : اینجا کجاس ؟
بین گروهی از مردم زندگی میکنی ولی مثه اونا نیستی ، شرایطت به هزار دلیل ناگفتنی
متفاوته . از خیلی صحنه های زندگی حذفت کردن ، خیلی جاها دیده نمیشی و اگه هم
دیده بشی ....( اصلا بهتره دیده نشی ! )
به ناچار افکارتو مخفی میکنی ، سکوت میکنی ، نه میفهمی و نه فهمیده میشی !
اگه اسم این حال و روز ، غربت نیست ، پس چیه ؟
آدم گاهی " غریب آشنا " میشه . گاهی میخواد خودشو وارد فضائی بکنه ولی نمیشه
چرا ؟ چون مال اون فضا نیست . مثه اینکه بخوای تکه ای از پازل رو بزور کنار بقیه جا بدی
نمیشه ، چون اون تکه مال این پازل نیست ( شاید مال پازل دخترک همسایه اس ! )
واقعا سعدی راست گفته که " وطن آنجاست کازاری ( که آزاری ) نباشد "...
و من اینروزا بطرز عجیبی سر در گمم که وطنم کجا رفته ؟ کسی وطن منو ندیده ؟
میشه لطفا اگه از وطنم خبری داشتین بهم بگین و منو از نگرانی دربیارین ؟ مژدگانی
هم میدم به خدا !
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک )
یک روز میتوانست
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران ، در آفتاب پاک .
**محمدرضا شفیعی کدکنی
و یکیشون نوشته بود : " نیستی ؟ هستی ؟ اگه هستی پس چرا نیستی ؟! " . منم که آدم
بی جنبه ای هستم اینارو گذاشتم به حساب دوس داشتنی بودنم و کلی خوش بحالم شد و
لوس شدم و اینا !
و اما کجا بودم و چی میکردم ؟ هیچ جا نبودم و هیچ کار مهمی نمیکردم !
بعضی روزا الکی نشستم و حرص خوردم ، بعضی روزا الکی ایستادم و حرص نخوردم ! ( لطفا
به صنعت ایهام دقت کنین : منظور از نشستن ، تسلیم شدن و منظور از ایستادن ، ایستادگی
کردن و منظور از این توضیح ، اظهار فضل کردن بود !!! )
1.کتابای نیمه تمومی داشتم که نشونه هائی که لای صفحاتشون گذاشته بودم ، مرتب به من
زبون درازی میکردن ! زبونشونو بریدم!...(خوندمشون ) یادداشتای پراکنده ام رو جمع و جور کردم .
2.هر چی نشست ادبی با نویسنده ها بود ، رفتم ، پای صحبتای محمود دولت آبادی و گلی ترقی
و بلقیس سلیمانی و هوشنگ مرادی کرمانی نشستم .
3.روزای خیلی گرم ، چسبیدم به خونه و از یه سایت آشپزی ترکیه ، دستور کوفته و کباب و
دسر و سوپ و مربا برداشتم و درست کردم و هی واسه خودم کف مرتب زدم و سوت و جیغ !
و فکر کردم وقتشه مهاجرت کنم به ترکیه و بشم سر آشپز یه هتل هفت ستاره !
4. بعد از سه سال دوباره رفتم کلاس یوگا و به مربیمون گفتم : "تو رو خدا منو نفرست کلاس
مبتدی ! من دیگه خسته شدم بسکه همه کارای زندگیمو هی از اول شروع کردم ،نگام کن
من همون یوگی توی کارتون "یوگی و دوستان " هستم فقط بی دوستان اومدم ! " اونم گفت
باید تست بدی ! گفتم" باشه ، باشه" و تست چیزی بود در حد مرگ ! ولی بخیر گذشت .
ولی واقعا دلیل سکوت این مدت این بود که معتقدم توی این دنیا همه حرفا گفته شده و هیچ
چیز جدیدی وجود نداره ، چیزی که مطلبی رو واسه ما جذاب و خواندنی میکنه نو و متفاوت بودن
نگـــرش نویسنده و سبک نگــارش اونه و من حس میکردم لازمه یه مدتی روی زاویه دیدم
کار کنم و قالب نگارشمو بازنگری ، شاید .....
نصفه شبی اومدم خودی نشون بدم که بدونین هستم و منو از لیست دوستاتون خط نزنین !
باشه ، اما اینم کافی نیست ، بقیه سازها هم باید با اون ساز "هم کوک " باشن وگرنه حاصل
کار دلنشین نیست .
اینروزا " نت زندگی " رو گذاشتم روبروم و نگاش میکنم ، باهاش بیگانه نیستم ، میدونم میشه
کاری کرد که موسیقی زندگی خوشایند بشه ، اما" کوک "نیستم ، اگه هم کوک باشم ،
ساز " هم کوک " نمیبینم ...شاید بهتره این " نت سکوت " طولانیتر بشه ...!
میخواستم بمانم ، رفتم
میخواستم بروم ، ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن
مهم من بودم ، که نبودم
" گروس عبدالملکیان "
حتما شنیدین . همونا که از انرژی مثبت و منفی و آرامش درون و آشتی با خود و دیگران حرف
و آدما عبورکنی . اگه کسی یا چیزی آزارت میده ، گیر نکن ، رها کن ، بگذر ، ببخش ، فراموش
کن ، با خودت و مردم جهان در صلح دائم باش .
خب اولش آدم حس خوبی داره چون فکر میکنه اگه بشه به این راحتی به آرامش رسید که
خیلی عالیه ولی خیلی زود واقعیت زندگی خودشو پرت میکنه وسط ماجرا و آدم میبینه ، به
راحتی که هیچ ، بسختی هم نمیشه اینقدر آروم بود .
منم بعد از مدتی شدیدا گیج شدم و همون نیمچه آرامشم هم از دست رفت ! چرا ؟
چون با خودم ، باورام ، افکارم و ....دچار تناقض شدم و کلی سوال بی جواب برام پیش اومد .
اینکه چه جوری میشه همه رو دوس داشت ؟ چطور میشه قاتل و مقتول رو یه جور نگاه کرد ؟
مگه سعدی نمیگه : " بگفتا نیکمردی کن نه چندان که گردد خیره ، گرگ تیز دندان "
چطور باید آدمائی رو که مایه عذاب و رنج دیگرانن بخشید ؟ چرا باید کسی رو که با نامردی
حق آدمو میگیره و اونو از داشته هاش محروم میکنه ، یا سد راهش میشه ببخشیم ؟
آیا اگه من آدم ظالم رو ببخشم ، حرکت ظالمانه هم متوقف میشه ؟ رفتار خطا تکرار نمیشه ؟
پس چرا سعدی میگه :
پسندیده است بخشایش ولیکن منه بر زخم "خلق آزار "مرهـــــم
ندانست آنکه رحمت کرد بر مار که آن ظلـــــم است بر فرزند آدم
چطور میشه همیشه آروم بود ؟ ما که غارنشین نیستیم ، لاکپشت نیستیم ، توی دنیائی
زندگی میکنیم که آمیخته ایه از جنگ و صلح ، بین آدما ، تضاد و تنش و درگیری و سوتفاهم
هست و مگه میشه این فاکتورای استرس زا رو ندیده گرفت ؟
میگن : بپذیر ...مدارا کن ...کنار بیا ...آخه چرا ؟
بنظر من این نوع آموزشا میخوان از ما آدمای دیگه ای بسازن که با خود واقعیمون خیلی
متفاوته . من شخصا نتونستم و نمیتونم " پذیرنده و راضی و لبخند بر لب و آروم " باشم
اگه کمترین موفقیتی توی زندگیم دارم ، بخاطر روحیه جنگندگی ! منه . واسه اینه که از
هیچی نگذشتم . میگن از کنار ماجراها و آدما عبور کن در حالیکه من فکر میکنم درستش
اینه که در بطن ماجراها باشم . آیا من دوس دارم دیگران از کنارم رد بشن و برن ؟
اصلا هیچ فکر کردیم چرا چند ساله که این حرفا مدشده ؟ چرا همش کلاس ، دوره ،...
واسه رسیدن به آرامش ؟ آیا دلیلش این نیست که هیچکی آرامش نداره و همه اینقدر از
رسیدن به آرامش نا امیدن که نسخه فراموشی میپیچن و از مبارزه با "ناخواسته ها" فرار
میکنن ؟
واقعیت اینه که جدیدا با آدمای زیادی روبرو شدم که وارد این وادی شدن و فکر میکنن
راه حل خوبیه و یه فکری توی ذهنم جرقه زده که دلم خواست مطرحش کنم که دیگران
هم بهش فکر کنن . بنظرم این بازیا چیزی شبیه مواد م.خ.در و یا توهم زا هستن که آدما
رو میبرن توی خواب و خیال و فراموشی و بیخیالی و ازشون آدمای بی تفاوت و بیخطر
میسازن که همه چیو بپذیرن و صداشونم درنیاد . با این توجیه که تو توانا و قدرتمند هستی
و بذار هر چی میشه بشه ، تو دنیای خودتو بساز و خوش باش .
اینا یعنی ، اطرافت دیوار بکش ، غافل ازینکه چار طرفتو که ببندی هنوز مسائل و گرفتاریا
از سقف آسمون میریزن روی سرت ! نمیشه تخته پاره ای رو بچسبی و خودتو از امواج
حوادث نجات بدی و بگی من آرومم .
شاید واقعا اینم یه سیا.ست جدیده : آموزش صبر و تحمل و گذشت واسه کمرنگ کردن
نارضایتی و تشویق مردم به سکوت و پذیرش .
منم مدتی دستی برین آتش داشتم و کمی با این داستان آشنام . ولی بهرحال اینا
برداشت شخصی منه که میتونه از صفر تا صد در صد اشتباه باشه . هدفم نفی چیزی
نیست ، فقط نگرانم که آدما بیش از حد غرق این نوع زندگی بشن و خواستم تلنگری
بزنم واسه اینکه یه بار دیگه ، یه جور دیگه به ماجرا نگاه بشه . همین و بس .
ضمنا کاملا آمادگی شنیدن همه نظرات مخالف رو هم دارم . خدارو چه دیدین ، شاید
یکی پیدا شد و جواب سوالای منو داد .
ز دیدارت نپوشیدست دیدار
ببین دیدار اگــــر دیدار داری
یا خاموش بشه ، بقیه لامپا به نورافشانی ادامه میدن و اونا با ذهن روشن بهمه کاراشون
طبق برنامه میرسن و آب از آب تکون نمیخوره . ولی من از اون آدمام که ذهنم فقط یه لامپ
داره و اگه کسی با سنگی چیزی بزنه داغونش کنه ، ذهنم میره تو وضعیت off و من کلا از
همه صحنه های زندگی حذف میشم ! کلاس و ورزش و مهمونی و......تعطیل !
دل بعضی آدما مثه قفسه های کتابخونه ملی ، کلی قفسه و ردیف داره و آدما و مسائل
رو بر حسب جایگاه و موضوعشون ! مرتب و منظم سر جاشون قرار میدن ، اگه از کتابخونه
دلشون یه کتاب یا چند تا هم برداشته بشه یا حتی گم بشه ، اتفاق خاصی نمیفته ،
بقیه کتابا هستن و کتابخونه مثه همیشه به کارش ادامه میده .
اما کتابخونه دل من مثه کتابخونه یه مدرسه ابتدائی توی یه روستای دورافتاده اس که ردیف
و قفسه نداره و همه کتابا رو تکیه دادن بهم و اگه ناغافل یه کتاب رو برداری بقیه کتابا مثه
آوار ولو میشن و نظم همه چی بهم میخوره .
آره ذهن و دل من اینجوریاس ! من نمیتونم مثه اسکارلت اوهارا ( کتاب و فیلم بر باد رفته )
در اوج مشکلاتم بگم :"باشه فردا بهش فکر میکنم" و پیرهن مخمل سبزمو بپوشم و برم
دنبال "اشلی" یا "رت باتلر "! ( میدونم که میشناسین )
ماجراها و مسائل زندگی من مثه زنجیر بهم وصلن و سایه یه نگرانی ، یه حرف مفت یا
یه رفتار غیر دوستانه و بیرحمانه چنان پهن میشه روی کل زندگیم که مدتها همه چی تاریکه.
من به آدمای چلچراغ دار و صاحب قفسه بندی ! که همه چیشون منطقیه و هیچی تکونشون
نمیده و همیشه مث یه ساعت دقیق ،تیک تاک یکسانی دارن ، خیلی غبطه میخورم .
میدونم که اشکال بزرگ من کمبود لامپ و نداشتن قفسه بندیه وگرنه ، نه مسائل خیلی
مهم هستن و نه آدمای مسئله ساز ...ایراد از منه و ذهن تک لامپی و کتابخونه داغونم !
ناهارخوری رو ردیف میکردم پشت هم و عروسکارو میذاشتم روشون و حاضر- غایب میکردم :
هنگامه ! نازیلا ! جمیله ! شراره ! شعله ! ...درس میدادم ، امتحان میگرفتم ، نمره میدادم !
زمان تعیین رشته که شد ، یه شب که خوب یادمه همه توی بالکن نشسته بودیم ، پدرم گفت
خب ! حالا میخوای ریاضی بخونی یا تجربی ؟
من : انسانی .
پدرم : چی ؟ انسانی مال اوناس که معدلشون پائینه ( من از همه اونائی که انسانی خوندن
جدا عذر میخوام . این نظر درستی نیست ولی بهرحال گاهی گفته میشه و من بیگناهم )
من: خودت همیشه میگی شعر بخون ، کتاب بخون ، ادبیات خیلی مهمه .
پدرم : هنوزم میگم مهمه . ولی کنار رشته اصلی .
من : خب منم میخوام دبیر ادبیات بشم دیگه .
پدرم : بله ؟ دبیر ؟ که بری خودتو بکشی که بچه های بیعلاقه مردم شعر حفظ کنن و آخر ماه
صنار حقوق بگیری ؟ ( من مجددا عذر میخوام ، ولی این بار از دبیرای محترم !! )
( اینجا یه شغل شیکتر رو مطرح میکنم که مثلا پدرم راضی بشه )
: اگه انسانی بخونم میتونم برم رشته حقوق و وکیل بشم . اینکه خوبه که !
پدرم : بچه ای باباجان ! وکیل ! هه هه!!! ( اینجا مامان خائن هم خندید )
من : اصلا من میخوام نویسنده بشم . باید ادبیاتم خوب باشه دیگه !
پدرم : نویسنده بشو ! کی جلوتو گرفته . مگه نمیشه دکتر و یا مهندس بشی و نویسنده
هم باشی ؟ نویسندگی شغل نیست بچه جان ، هنره ، هنر !!
بهرحال نتیجه بحث این شد که با رعایت کامل دموکراسی!- پدرم اسممو نوشت تجربی !
( اییییییییییییییییییشششششششششششششششششش )
بعععله ! من نه دکتر شدم و نه مهندس . نه وکیل و نه دبیر و نه نویسنده !!
سالهای سال نق زدم که نذاشتین من به آرزوم برسم و هنوز که هنوزه واسم مهمه که
اونچه میخواستم نشد . خیلی چیزا اونی نشد که میخواستم ولی اینروزا کمتر به اینا
فکر میکنم . راستش آرزوم داشتن حساب بانکی پرپول و دلار و سکه و سرمایه فراوون و
جواهر و ماشین بی.ام.دبلیو و ویلا و سفر دور دنیا و پنت هاوس فلان جا و ...هم نیست
نه اینکه من عابد و زاهد و درویش و تارک دنیا هستم و معتقدم باید مثه گاندی زندگی
کرد ، نه ! فقط اینکه مطمئنم مادامیکه نیش و زهر یه درد اساسی همیشه آزارم میده
داشتن همه چیزای رویائی و غیر رویائی نمیتونه شادم کنه . وقتی دلم خوش نیست
چه فرقی میکنه ماشینم چی باشه یا خونه ام کجا باشه وووو....؟
من همه آرزوای کودکی و نوجوانی و جوانی و اکنونم رو سپردم به گوشه ذهنم و فقط
یه آرزو دارم ، که اونم اینه :
شانس اینو داشته باشم که روزی رو ببینم که این سرزمین اینقدر تلخ و غمزده و سیاه
نیست . روزیکه لبخند بشینه روی لب همه اونائی که به ناحق، سالهاست که غمگینن.
روزیکه میدونم همتون میدونین چه روزیه و نیازی به وصفش نیست .
دوران خشکسالی ست ، بی برگ ، بی جوانه
باران رحمتت کو ، ای جان جاودانه
پرواز رفت از یاد ، آواز رفت بر باد
تنها به جای مانده ست ، اندوه آب و دانه
این صبر بی ظفر را بیرون کن از دل ما
وین شام بی سحر را بردار از میانه
( فریدون مشیری )
